موسی وشبان

 

حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن مي‌گفت. چوپان مي‌گفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفش‌هايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباس‌هايت را بشويم پشه‌هايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.‌هاي و هوي من در كوه‌ها به ياد توست. چوپان فرياد مي‌زد و خدا را جستجو مي‌كرد.

موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي مي‌گويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بي‌دين شدي. بي‌ادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه مي‌گويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرف‌هاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,

چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد.

خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه داده‌ايم. به هر كسي زبان و واژه‌هايي داده‌ايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن مي‌گويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت مي‌سوزد و معنا مي‌ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمي‌خواهيم ما سوز دل و پاكي مي‌خواهيم. موسي چون اين سخن‌ها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود:

 

هيچ ترتيبي و آدابي مجو 

هر چه مي‌خواهد دل تنگت, بگو

 

موسی وشبان

 

حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن مي‌گفت. چوپان مي‌گفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفش‌هايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباس‌هايت را بشويم پشه‌هايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.‌هاي و هوي من در كوه‌ها به ياد توست. چوپان فرياد مي‌زد و خدا را جستجو مي‌كرد.

موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي مي‌گويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بي‌دين شدي. بي‌ادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه مي‌گويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرف‌هاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,

چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد.

خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه داده‌ايم. به هر كسي زبان و واژه‌هايي داده‌ايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن مي‌گويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت مي‌سوزد و معنا مي‌ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمي‌خواهيم ما سوز دل و پاكي مي‌خواهيم. موسي چون اين سخن‌ها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود:

 

هيچ ترتيبي و آدابي مجو 

هر چه مي‌خواهد دل تنگت, بگو

 

موسی وشبان

 

حضرت موسي در راهي چوپاني را ديد كه با خدا سخن مي‌گفت. چوپان مي‌گفت: اي خداي بزرگ تو كجا هستي, تا نوكرِ تو شوم, كفش‌هايت را تميز كنم, سرت را شانه كنم, لباس‌هايت را بشويم پشه‌هايت را بكشم. شير برايت بياورم. دستت را ببوسم, پايت را نوازش كنم. رختخوابت را تميز و آماده كنم. بگو كجايي؟ اي خُدا. همة بُزهاي من فداي تو باد.‌هاي و هوي من در كوه‌ها به ياد توست. چوپان فرياد مي‌زد و خدا را جستجو مي‌كرد.

موسي پيش او رفت و با خشم گفت: اي مرد احمق, اين چگونه سخن گفتن است؟ با چه كسي مي‌گويي؟ موسي گفت: اي بيچاره, تو دين خود را از دست دادي, بي‌دين شدي. بي‌ادب شدي. اي چه حرفهاي بيهوده و غلط است كه مي‌گويي؟ خاموش باش, برو پنبه در دهانت كن تا خفه شوي, شايد خُدا تو را ببخشد. حرف‌هاي زشت تو جهان را آلوده كرد, تو دين و ايمان را پاره پاره كردي. اگر خاموش نشوي, آتش خشم خدا همة جهان را خواهد سوخت,

چوپان از ترس, گريه كرد. گفت اي موسي تو دهان مرا دوختي, من پشيمانم, جان من سوخت. و بعد چوپان, لباسش را پاره كرد. فرياد كشيد و به بيابان فرار كرد.

خداوند به موسي فرمود: اي پيامبر ما, چرا بندة ما را از ما دور كردي؟ ما ترا براي وصل كردن فرستاديم نه براي بريدن و جدا كردن. ما به هر كسي يك خلاق و روش جداگانه داده‌ايم. به هر كسي زبان و واژه‌هايي داده‌ايم. هر كس با زبانِ خود و به اندازة فهمِ خود با ما سخن مي‌گويد. هنديان زبان خاص خود دارند و ايرانيان زبان خاص خود و اعراب زباني ديگر. پادشاه زباني دارد و گدا و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خود. ما به اختلاف زبانها و روش‌ها و صورت‌ها كاري نداريم كارِ ما با دل و درون است. اي موسي, آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشقان كار داريم. مذهب عاشقان از زبان و مذهب صورت پرستان جداست. مذهب عاشقان عشق است و در دين عشق لفظ و صورت مي‌سوزد و معنا مي‌ماند. صورت و زبان علت اختلاف است. ما لفظ و صورت نمي‌خواهيم ما سوز دل و پاكي مي‌خواهيم. موسي چون اين سخن‌ها را شنيد به بيابان رفت و دنبال چوپان دويد. ردپاي او را دنبال كرد. رد پاي ديگران فرق دارد. موسي چوپان را يافت او را گرفت و گفت: مژده مژده كه خداوند فرمود:

 

هيچ ترتيبي و آدابي مجو 

هر چه مي‌خواهد دل تنگت, بگو

 

بارون

بارون میاد جرجر - زنده یاد احمد شاملو

بارون میاد جرجر
گم شده راه بندر
ساحل شب چه دوره
آبش سیاه و شوره
ای خدا کشتی بفرست
آتیش بهشتی بفرست
جاده کهکشون کو
زهره آسمون کو
چراغ زهره سرده
تو سیاهییا می گرده
ای خدا روشنش کن
فانوس راه منش کن
گم شده راه بندر
بارون میاد جرجر
..
بارون میاد جرجر
رو گنبد و رو منبر
لک لک پیر خسته
بالای منار نشسته
لک لک ناز قندی
یه چیزی بگم نخندی ؟
تو این هوای تاریک
دالون تنگ و باریک
وقتی که می پریدی
تو زهره رو ندیدی ؟
..
عجب بلائی بچه
از کجا میائی بچه؟
نمی بینی خوابه جوجه م
حالش خرابه جوجه م
از بس که خورده غوره
تب داره مثل کوره
تو این بارو شرشر
هوا سیاه زمین تر
زهره چکار داره ؟
..
بارون میاد جرجر
رو پشت بوم هاجر
هاجر عروسی داره
تاج خروسی داره
هاجر نازقندی
یه چیزی بگم نخندی
وقتی حنا میذاشتی
ابروهاتو برمی داشتی
زلفاتو وا می کردی
خالتو سیاه می کردی
زهره نیومد تماشا
نکن اگه دیدی حاشا
..
حوصله داری بچه ؟
نکنه بیکاری بچه
نمی دونی کار دارم من
دل بیقرار دارم من
الان دومادو میارن
دستمو میدن به دستش
باید درارو بستش
تو این هوای گریون
شرشر لوس بارو
که شب سحر نمیشه
زهره به در نمیشه
..
بارون میاد جرجر
رو خونه های بی در
چهار تا مرد بیدار
نشسته تنگ دیوار
دیوار کنده کاری
نه فرش و نه بخاری
مردا سلام علیکم
زهره خانم شده گم
نه لک لک اونو دیده
نه هاجر ورپریده
اگه دیگه برنگرده
اوهو اوهو چه درده
بارون ریشه ریشه
شب دیگه صبح نمیشه
..
بچه خسته مونده
چیزی به صبح نمونده
غصه نخور دیونه
کی دیده شب بمونه
زهره تابون اینجاست
تو گره مشت مرداست
وقتی که مردا پاشن
ابرا زهم می پاشن
خروس سحر می خونه
خورشید خانم می دونه
که وقت شب گذشته
موقع کار و کشته
خورشید بالا بالا
گوشش به زنگه حالا
..
بارون میاد جرجر
رو گنبد و رو منبر
رو پشت بوم هاجر
رو خونه های بی در
ساحل شب چه دوره
آبش سیاه و شوره
جاده کهکشون کو؟
زهره آسمون کو؟
آفتاب و روشنش کن
فانوس راه منش کن
گم شده راه بندر
بارون میاد جرجر

در ذکر به دار آویختن حسین بن منصور حلّاج

پس حسین را ببردند تا بر دارد کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند... درویشی در آن میان  پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز، فردا و پس فردا بینی!

آن روز بکشتند و دیگر روز بسوختند و سوم روزش برباد دادند، یعنی عشق این است.

پس در راه که می‌رفت می‌خرامید، دست اندازان و عیار وار می‌رفت با سیزده بند گران. گفتند: این خرامیدن چیست؟ گفت: زیرا به قربانگاه می‌روم.


 

چون به زیر دارش بردند بوسه‌ای بر دار زد و پا بر نردبان نهاد. گفتند: حال چیست؟ گفت: معراج مَردان سرِ دار است.

پس جماعت مریدان گفتند: چه گویی در ما که مریدانیم و اینها منکرند و ترا سنگ خواهند زد؟ گفت: ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حُسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید، به صلابت شریعت می‌جنبند و توحید در شرع اصل بُود و حُسن ظن فرع. 

هر کس سنگی می‌انداخت؛ شبلی را گلی انداخت،  حسین منصور  آهی کرد. گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آن که آنها نمی‌دانند، معذورند؛ از او سختیم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت.

پس دستش را جدا کردند خنده‌ای بزد، گفتند: خنده چیست؟

 گفت: دست از آدمی بسته باز کردن آسان است مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می‌کشد، قطع کند.

پس پایش ببریدند تبسمی کرد، گفت: بدین پای سفر خاکی می‌کردم قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند اگر توانید آن قدم را ببرید.


پس او دست بریده خون آلود بر روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد، گفتند: چرا کردی؟ گفت: خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد شما پندارید که زردی من از ترس است. خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه (سرخاب) مردان، خون ایشان است.

گفتند: اگر روی به خون سرخ کرد، ساعد چرا آلودی؟ گفت: وضو سازم.

گفتند: چه وضو؟ گفت: در عشق دو رکعت است که وضوءِ آن درست نیابد الا به خون. پس چشمایش برکندند. قیامتی از خلق برآمد بعضی می گریستند و بعضی سنگ می‌انداختند، پس گوش و بینی بریدند و... پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش بریدند و در میان سربریدن تبسمی کرد و جان داد

:::تذکره الاولیاء عطار:::

بایزید گفت: چون او را دار زدند. دنیا بر من تنگ آمد. برای دلداری خویش شب تا سحر زیر جنازه‌ی بر دار آویخته‌اش نماز کردم. چون سحر شد و هنگام نماز صبح، هاتفی از آسمان ندا داد. که ای بایزید از خود چه می‌پرسی؟ پاسخ دادم: چرا با او چنین کردی؟ باز ندا آمد: او را سِرّی از اسرار خود بازگو کردیم. تاب نیاورد و فاش ساخت. پس سزای کسی که اسرار ما فاش سازد چنین باشد.

آبراهام لینکلن که بود ؟ نامه ی مهم وی به آموزگار فرزندش چه بود ؟

آبراهام لینکلن در ۱۲ فوریه ۱۸۰۹ (یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۱۸۷ خورشیدی) بدنیا آمد. وی به عنوان نخستین رئیس جمهور از حزب جمهوری خواه آمریکا انجام وظیفه نمود و شانزدهمین رئیس‌جمهور آمریکا شد. امروز او بدین جهت مشهور است که به تاریخ برده داری در آمریکا خاتمه داد و ایالات متحده آمریکا را با نظارت بر مسائل مربوط به جنگ در طی جنگ داخلی آمریکا پا برجا نگه داشت. لینکلن توسط یک بازیگر تئاتر به نام «جان ویلکس بوث» مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در صبح روز ۱۴ آوریل ۱۸۶۵ (جمعه ۲۶ فروردین ۱۲۴۴ خورشیدی) درگذشت.

توانمندیهای او را در امر رهبری می‌توان به وضوح در موارد زیر مشاهده کرد: در نخستین عملکرد دیپلماتیک وی در کنترل و اداره ایالتهای مرزی گرفتار برده داری در اوایل جنگ، در ناکام ساختن تلاش پارلمان برای سازمان دهی کابینه وی در سال ۱۸۶۲، در گفته‌ها و نوشته‌های بسیارش که به بسیج کردن و انگیزه دادن به ناحیه شمال کمک شایانی کردند و در فرونشاندن جنجال صلح در انتخابات ریاست جمهوری ۱۸۶۴ آمریکا. کوپرهدز او را به خاطر نقض قانون اساسی، پا را فراتر از قدرت اجرایی خود گذاشتن، اجتناب از سازش و مصالحه در امر برده داری، اعلام قانون ازدواج، معوق گذاشتن حکم احضار به دادگاه، دستور بازداشت ۱۸ هزار مخالف من جمله مقامات دولتی و ناشران روزنامه‌ها و کشتار صدها هزار مردان جوانی که به عنوان سرباز در جنگ خدمت می‌کردند، مورد انتقاد قرار داد. «جمهوری خواهان تندرو» نیز او را به دلیل عملکرد کندش در خاتمه دادن به برده داری و عدم اعمال خشونت کافی نسبت به مناطق اشغال شده جنوبی به باد انتقاد گرفتند.

تاریخ نویسان بر این باورند که لینکلن بر نهادهای سیاسی و اجتماعی آمریکا تأثیری ماندگار بر جای نهاد به ویژه اینکه این روال را در پیش گرفت که تمرکز قدرت را در دولت فدرال افزایش دهد و از قدرت دولتهای ایالتی بکاهد. اعتبار او مدیون نقش در تعریف مسائل بزرگ و مهم، سازمان دهی جنگ داخلی و پیروزی در آن، از بین بردن برده داری، تجدید نظر در ارزشهای ملی، تشکیل حزب سیاسی نوین و حفظ آمریکا است. ترور او در نگاه میلیونها تن از مردم آمریکا شهادت محسوب شد.

نامه ابراهام لینكل به آموزگار فرزندش:
او باید بداند كه همه مردم عادل و صادق نیستند. اما به فرزندم بیاموزید كه به ازای هر شیاد، انسانهای صدیق هم وجود دارند. به او بگویید در ازای هر سیاست‌مدار خودخواه، رهبر با همتی هم وجود دارد. به او بیاموزید كه در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. میدانم كه وقت می‌گیرد اما بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش یك دلار بدست آورد بهتر از آن است كه جایی در زمین پنج دلار پیدا كند. به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یاد آور شوید. اگر می‌توانید به او نقش مهم كتاب را در زندگی بیاموزید. به او بگویید تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان، به گلهای درون باغچه، به زنبورهای كه در هوا پرواز میكنند دقیق شود.
به فرزندم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به او یاد دهید كه با ملایم ها ملایم و با گردن كشها، گردن كش باشد. به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه خلاف او حرف بزنند(و او را مسخره كنند). به او یاد دهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می‌رسد انتخاب كند.
ارزشهای زندگی را به فرزندم آموزش دهید. به او یاد دهید در اوج اندوه تبسم كند. به او بیاموزید كه در اشك ریختن خجالتی وجود ندارد. به او بیاموزید كه می‌تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند اما قیمت گذاری برای دل بی معنا است.
به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را برحق می‌داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در كار تدریس به فرزندم ملایمت به خرج دهید اما از او یك ناز پرورده نسازید، بگذارید شجاع باشد. به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید كه می‌توانید چه كار كنید.

داستان گردن بند اثر گی دو موپاسان در تاریخ ادبیات


گردن بند
اثر موپاسان

او یکی از آن دخترهای زیبا و دل‌ربایی بود که گه گاه از روی اشتباه سرنوشت، در خانوادة کارمندی به دنیا می‌آیند. نه جهیزی داشت، نه امید رسیدن به ارثیه‌ای و نه وسیله‌ای كه برای آن مردی ثروتمند با او آشنا شود، به تفاهم رسد، شیفتة او شود و با او ازدواج کند؛ از این رو تن به ازدواج کارمندی جزء وزارت آموزش و پرورش داد.

لباس ساده می‌پوشید چون پول خرید لباس های گران قیمت را نداشت، اما مثل کسی که موقعیت واقعی خود را از دست داده باشد دل گرفته بود، چون پیش خود فکر می‌کرد که زیبایی، ظرافت و دلربایی، در میان زن‌ها، حکم شأن و مقام را دارد و جای خانواده و اصل و نسب را می‌گیرد و ظرافت طبیعی، میل به چیزهای زیبا و ملایمت طبع تنها سلسله مراتبی است که زن های معمولی را در ردیف زن های اسم و و رسم دار جا می‌دهد.

پیوسته رنج می‌برد، چون احساس می‌کرد که برای این آفریده شده که از همة نعمت ها و چیزهای تجملی بهره مند شود. از فقر خانة خود، از ظاهر زشتی پرده‌ها در رنج بود. و کلافه‌اش می‌کرد. وقتی چشمش به قیافة آن دهاتی سلتی Celti حقیری می‌افتاد که کارهای سادة خانه‌اش را انجام می‌داد، دچار پشیمانی و نومیدی می‌شد و افکار پریشانی به ذهنش راه پیدا می‌کرد. در خیال، به پیش – اتاق های آرام با پرده های نقش دار شرقی فکر می‌کرد که از نور چلچراغ های برنزی بلند روشن می‌شوند و در آن دو نوکر تنومند با شلوار کوتاه روی مبل های بزرگ لم می‌دهند و، به انتظار صدور فرمان، در گرمای سنگین بخاری داغ چرت می‌زنند. به سالن‌های بزرگی که با پرده های ابریشمی قدیمی آراسته شده فکر می‌کرد، به مبل و اثاثی که جواهرات قیمتی آن‌ها را تزئین کرده و به اتاق‌های خلوت پر زرق و برق و معطری که خانم خانه در ساعت پنج خلوت بعدازظهر، در آنها، کنار دوستان صمیمی و مردهای مشهور و ایده آل لم می‌دهد و گپ می‌زند، مردهایی که همة زن ها حسرت شان را می‌خورند و جلب نظرشان آرزوی آن‌هاست.

وقتی روبه روی شوهرش، پشت میز گردی می‌نشست که رومیزش چند روزی بود عوض نشده بود و شوهرش در سوپ خوری را بر می‌داشت و با چهره‌ای بشاش می‌گفت: «به، سوپ گوشت عالی! در دنیا چیزی به این خوبی سراغ ندارم،» ناهارهای باشکوه را مجسم می‌کرد، نقره آلات براق را و پرده‌های نقش داری را که در آن ها شخصیت‌های قدیم و پرندگان عجیبی دیده می‌شوند که در دل جنگلی خیالی پرواز می‌کنند. غذاهای لذیذ را در بشقاب های اشرافی مجسم می‌کرد و نجواهای عاشقانه را که معشوق با لبخندی چون لبخند اسفنکس گوش می‌دهد و در همان حال گوشت ارغوانی رنگ ماهی قزل‌آلا یا پای بلدرچینی را گاز می‌زند.

نه لباس زیبایی داشت نه جواهر آلاتی، و جز این‌ها به چیزی دلبستگی نداشت، در حالی که احساس می‌کرد برای همین‌ها به دنیا آمده. دلش می‌خواست غرق درخوشی بود، مایة رشک زنها بود، دل از مردها می‌ربود و در رؤیاهای آن‌ها جاداشت.

دوست داشت، زن ثروتمندی که از هم‌کلاسان سابق او بود اما دلش دچار رنج دیگر به دیدن او برود چون وقتی برمی‌گشت دچار رنج جان‌گزایی می‌شد.

یک شب شوهرش با لبخندی پیروزمندانه به خانه آمد، پاکت بزرگی در دستش بود.

گفت: «بگیر: این مال توست.»

زن حریصانه در پاکت را گشود و کارت چاپ شده ای را از آن بیرون کشید که رویش نوشته شده بود:

«وزیر آموزش و پرورش و بانو افتخار دارند از آقا و خانم لويزل Loisel دعوت کنند که در شب دوشنبه، هجدهم ژانویه، در کاخ وزارت‌خانه حضور به هم رسانند.» 

زن، به خلاف انتظار شوهرش که می‌خواست او را ذوق زده ببیند، دعوت‌نامه را با تحقیر روی میز پرتاب کرد و زیر لب گفت:

«به چه درد من می‌خورد؟»

«اما، عزیزم، خیال می‌کردم خوشحال می‌شوی. توکه هیچ وقت جایی
نمی روی. این فرصت خوبی است. برای به دست آوردنش خون دل‌ها خوردم. همه دل‌شان می‌خواهد بروند. این دعوت‌نامه را دست هر کارمندی نمی‌دهند، انتخاب می‌کنند. مقامات رسمی همه آنها جمع می‌شوند.»

زن با نگاهی حاکی از خشم، بی‌صبرانه گفت: «بفرمایید چه لباسی بپوشم؟»

مرد فکر آن را نکرده بود مِن مِن کنان گفت:

«خوب، آن لباسی که موقع رفتن به تئاتر تن می‌کنی. به نظر من که ظاهر خوبی دارد.»

آن وقت حیرت زده درنگ کرد. زنش گریه می‌کرد. دو قطرة درشت اشک از گوشه‌های چشم زن آهسته به سوی گوشه‌های دهان روان بود. مرد با لکنت گفت:

«چی شده؟ چی شده؟»

زن با تلاش زیادی اندوهش را فرو نشاند و هم‌چنان که گونه‌های مرطوبش را پاک می‌کرد به آرامی گفت:

«هیچ چیز، فقط من لباسی ندارم، بنابراین نمی‌توانم به مجلس رقص بیایم. دعوت‌نامه‌ات را به یکی از همکارانی بده که سرو لباس زنش از من بهتر است.»

مرد ناامید شد اما گفت:

«این حرف ها را بگذار کنار. ببینم، ماتیلد، یک لباس مناسب که به درد جاهای دیگر هم بخورد، یک لباس خیلی ساده، چقدر تمام می‌شود؟ »

زن چند دقیقه فکر کرد، پیش خود حساب می‌کرد و در عین حال می‌ترسید نکند مبلغی بگوید که فریاد وحشت این کارمند صرفه جو بلند شود و یا مخالفت کند.

زن سرانجام با دودلی گفت:

«درست نمی‌دانم، اما فکر می‌کنم با چهارصد فرانک بتوانم سروته‌اش را هم بیاورم.»

مرد رنگش را اندکی باخت، چون تازه این مبلغ را کنار گذاشته بود تا به خودش برسد، تفنگی بخرد و تابستان آینده، گه‌گاه روزهای یکشنبه، در دشت نانتر، همراه دوستانی که آنجا چکاوک شکار می‌کنند، چند تیری بیندازد.

اما گفت:

«خیلی خوب، چهارصد فرانک به‌ات می‌دهم. اما سعی کن پیراهن قشنگی بخری.»

روز رقص نزدیک می‌شد و خانم لويزل ظاهراً غمگین و بی‌قرار و نگران بود. اما پیراهنش آماده بود.

شوهرش یک شب به او گفت:

«چی شده؟ اخم هایت را بازکن، این دو سه روز توی خودت هستی.»

و زن پاسخ داد:

وقتی فکرش را می‌کنم که حتی یک دانه جواهر ندارم، یک تکه طلا ندارم و به خودم بزنم از خودم بیزار می‌شوم. توی آن مهمانی حتماً دق می‌کنم. اصلاً بهتر است نروم.

مرد گفت:

«گل طبیعی بزن. در این وقت سال مرسوم است. ده فرانک که بدهی می‌توانی دو سه رز عالی بخری.»

زن راضی نمی‌شد.

«نه هیچ چیز تحقیر آمیزتر از این نیست که آدم، میان عده ای زن ثروتمند، بی چیز باشد.»

اما شوهرش بلند گفت:

«عجب آدم بی فکری هستی! برو پیش خانم فورسیته و چند تکه جواهر از او بگیر. این قدرها و به او نزدیک هستی.»

زن فریاد از شادی سرداد:

«راست می‌گویی. به یاد او نبودم»

روز بعد پیش دوستش رفت و ناراحتی خود را برای او شرح داد.

خانم فورسیته به طرف کمد لباس آینه داری رفت، یک جعبة جواهر بزرگ بیرون کشید، آن را پیش دوستش آورد، در آن را گشود و به خانم لوازل گفت:

«هرکدام را می‌خواهی بردار، عزیزم»

رن ابتدا چشمش به چند دست بند افتاد، سپس به یک گردن بند مروارید، بعد به یک صلیب و نیزی که سنگ‌های گران‌بهایش را با مهارتی تحسین‌انگیز تراش داده بودند. آن‌ها را جلو آینه امتحان کرد، دو دل بود، دلش نمی‌آمد آنها را از خود جدا کند و پس بدهد. چند بار پرسید:

جواهر دیگری نداری؟

چرا، دارم. نگاه کن. الماس نشانی را درون جعبة ساتن سیاهی دید و قلبش با اشتیاقی بی‌حد شروع به تپیدن کرد. وقتی آن را بر می‌داشت بست، روی پیراهنش که گردن را می‌پوشاند افکند و از دیدن خود غرق در شعف شد.

آن وقت با تردید و دلی مالامال از اندوه پرسید:

این را به امانت می دهی، فقط همین را؟

بله ، بله، البته.

زن دست هایش را دور گردن دوستش حلقه کرد و او را مشتاقانه بوسید، سپس دوان دوان با جواهر دور شد.

روز مهمانی رسید. خانم لويزل در آنجا درخشید از همه زیباتر بود، دلربا، باوقار، لبخند بر لب و غرق در شادی مردها همه به او چشم می‌دوختند، نامش را می‌پرسیدند، سعی می‌کردند به او معرفی شوند. وابستگان کابینه همه می‌خواستند با او برقصند. حتی توجه شخص وزیر را به خود جلب کرد.

با غرور می‌رقصید، با شور و شوق، مست از لذت، بی‌خبر از دیگران، کامیاب از جذبة زیبایی، سرخوش از پیروزی، در ابری از خوشبختی که آن کرنش‌ها، آن تحسین‌ها، آن آرزوهای بیدار گشته به ارمغان آورده بود و آن احساس پیروزی که قلب هر زنی را از شیرینی می‌آکند.

ماتیلد نزدیکی‌های ساعت چهار صبح از مهمانی بیرون آمد. شوهرش، همراه با سه مرد دیگر که زن های‌شان خوش می‌گذراندند، از ساعت دوازده، در پیش اتاق خلوتی خوابیده بودند. مرد شنلی را که با خود آورده بود روی دوش زن انداخت، شنل هر روزه را که کهنگی آن با زرق و برق لباس رقص توی چشم می‌زد . زن این موضوع را احساس کرد و خواست بگریزد تا از چشم زن‌های دیگر دور بماند. زن‌هایی که خود را در خزهای گران‌بها پوشانده بودند.

مرد جلو او را گرفت.

«کمی صبرکن. بیرون سرما می‌خوری. من می‌روم درشکه صدا کنم.»

زن به او گوش نداد و به سرعت از پله ها پائین می‌رفت.

به خیابان که رسیدند از درشکه خبری نبود. به دنبال درشکه گشتند و درشکه‌ران‌ها را که از دور می‌گذشتند صدا زدند.

نومیدانه به سوی رود سِن راه افتادند، از سرما می‌لرزدیدند. سرانجام کنار بارانداز، یکی از کالسکه‌های قدیمی شبگرد را پیدا کردند که گویی شرم داشتند در روز روشن فلاکت خود را نشان دهند و تنها در تاریکی شب ها توی پاریس بیرون می‌آمدند.

با درشکه تا جلو درخانه رفتند و بار دیگر، با چهره گرفته راه پلکان خانه را در پیش گرفتند. برای زن همه چیز تمام شده بود. اما مرد اندیشید که در ساعت ده باید در وزارتخانه باشد.

زن، جلو آینه، شنل را که شانه‌هایش را می‌پوشاند برداشت تا بار دیگر زیبایی خیره کننده خود را ببیند. اما ناگهان فریادی بر زبان آورد. گردن بند دیگر به گردنش

نبود!

مرد که لباسش را بیرون می آورد، پرسید: «دیگر چه خبر شده است؟»

زن با حالتی دیوانه وار رو به او کرد:

«گردن بند .... گردن بند خانم فورسیته گم شده»

مرد مبهوت از جا پرید.

«چی‌می‌گی ... چطور ...؟ غیر ممکن است!»

و چین‌های پیراهن، چین‌های شنل، توی جیب‌ها، همه جا را گشتند ، اما اثری از گردن بند نبود.

مرد پرسید:

«وقتی از مهمانی بیرون آمدی به گردنت بود؟»

«آره، توی راهرو کاخ به گردنم بود.»

«اما اگر توی خیابان افتاده بود صدایش را می‌شنیدم. حتما توی کالسکه افتاده.»

«آره. ممکن است. شماره‌اش را برداشتی؟»

«نه، تو چطور، نگاه کردی؟»

«نه»

بهت زده به هم‌دیگر نگاه کردند.

مرد گفت: «تمام راه را پیاده بر می‌گردم ببینم پیدایش می‌کنم یا نه.»

و بیرون رفت. زن با لباس رقص روی صندلی به انتظار نشسته بود، بی‌آنکه بتواند به رخت‌خواب نزدیک شود، خسته، از شور حال افتاده بود و بی‌آنکه حوصله فکر کردن داشته باشد . شوهرش نزدیکی‌های ساعت هفت برگشت. چیزی پیدا نکرده بود.

مرد به اداره پلیس سرزد، به دفتر روزنامه‌ها رفت و مژدگانی تعیین کرد ، از شرکت های درشکه رانی و هر جا که حدسی می‌زد سراغ گرفت.

زن صبح تا شب را با ترسی دیوانه کننده، زیر بار آن بلای وحشتناک، گذراند.

گفت: «باید به دوستت بنویسی سگک گردن بند شکسته و داده‌ای تعمیر کنند. به این ترتیب فرصتی پیدا می‌کنیم دنبالش بگردیم»

زن نامه را نوشت.

با سپری شدن روزهای هفته همه‌ي امیدشان را از دست دادند.

مرد، که پنج سالی پیرتر شده بود، بلند گفت:

«باید ببینيم چه چیزی به جای این جواهر می‌توانیم تهیه کنیم.»

روز بعد جعبه گردن بند را برداشتند و به سراغ جواهر فروشی رفتند که نامش درون جعبه حک شده بود. جواهر فروش دفترهایش را ورق زد.

«من این جواهر را نفروخته ام، خانم؛ فقط جعبه اش کار من است.»

آن ها سپس به تک تک جواهر فروشی‌ها سر زدند و با حسرت و اندوه به دنبال گردن بندی شبیه همان گردن بند گشتند.

در پاله رویال در یک جواهر فروشی گردن بند الماسی پیدا کردند که به نظر آنها درست شبیه گردن بندی بود که به دنبالش بودند. قیمت گردن بند چهل هزار فرانک بود. اما سی و شش هزار فرانک هم مال آنها می‌شد.

زن و شوهر از جواهر فروش خواهش کردند که تا سه روز گردن بند را نفروشد. سپس قرار شد در صورتی که جواهر تا پیش از آخر فوریه پیدا شد جواهر فروش آن را در برابر سی و چهار هزار فرانک پس بگیرد.

لويزل هجده هزار فرانک پول داشت که از پدرش برای او مانده بود . قرار شد بقیه را قرض کند.

همین کار را هم کرد. هزار فرانک از یک نفر گرفت، پانصد فرانک از نفر دیگر؛ پنج لویی اینجا، سه لویی از جای دیگر، سفته داد، تعهد های کمرشکن بر عهده

گرفت و با رباخوارها و انبوه وام دهنده ها سر و کار پیدا کرد. زندگی آینده‌اش را به خطر انداخت، پای هر قولنامه‌ای را امضا کرد بی‌آنکه بداند از عهده آن بر می‌آید یا نه؛ و با آن که فکر رنج های آینده روزگار سیاهی که در انتظارش بود و محرومیت‌های جسمی و شکنجه‌هاي روحی که باید تحمل می‌کرد آزارش می‌داد؛ به مغازه جواهر فروشی رفت، سی و شش هزار فرانک روی پیشخوان گذاشت و گردن بند را خرید.

وقتی خانم لويزل گردن بند را بر گرداند، خانم فورسیته با لحنی سرد به او گفت: «چرا به این دیری؟»

خانم فورسیته در جعبه را باز نکرد و خانم لويزل نفسی به راحتی کشید. اگر بو می‌برد که جواهر عوض شده، چه فکری می‌کرد، چه حرفی میزد؟ نمی‌گفت که خانم لويزل دست به دزدی زده؟

خانم لويزل حالا حضور وحشت بار نداری را حس می‌کرد. او ناگهان به صرافت افتاد که باید به جنگ آن برخیزد؛ باید آن قرض دست و پاگیر را ادا کند. با خود گفت، این کار شدنی است.

پیشخدمت خود را بیرون کردند؛ محل سکونت خود را تغییر دادند و اتاق محقری اجاره کردند.

حالا طعم کارهای سخت خانه و بگذار و بردارهای نفرت انگیز آشپزخانه را می‌چشید. ظرف‌ها را می‌شست، ناخن‌های میخکی رنگش را به چربی ظروف و ماهي‌تابه ها آغشته می‌شد. رخت‌های چرک را می‌شست، پیراهن‌ها را، و زیر بشقابی‌ها و روی بند پهن می‌کرد . هر روز صبح آشغال‌ها را توی کوچه می‌برد، آب بالا می‌آورد و در هر پاگرد پلکان درنگ می‌کرد تا نفس تازه کند. لباس معمولی می‌پوشید زنبیل به دست به مغازه سبزی فروشی، بقالی، قصابی می‌رفت، چانه می‌زد ، بدحرفی می‌کرد و از سکه های بی ارزش خود به دفاع بر می‌خاست.

هر ماه چند سفته را می‌پرداختند، سفته‌های دیگر را تمدید می‌کردند و به ماه‌های دیگر می‌انداختند.

شوهر شب‌ها کار می‌کرد، به حساب‌های تاجری می‌رسید و اغلب تا دیروقت شب کتاب دست نویسی را پاکنویس می‌کرد. و این زندگی ده سالی به دراز کشید.

با گذشت ده سال، آن‌ها همه قرض‌های خود را پرداخته بودند، همه را، با نرخ ربا، ربای مرکب.

خانم لويزل حالا پیر شده بود . حالت زن‌های خانه‌دار را پیدا کرده بود، قوی، زمخت و خشن شده بود. گیسوانش آشفته، دامن‌هایش از ریخت افتاده و دست هایش قرمز شده بود. روی کف اتاق، شرشر، آب می ریخت و هنگامی که آن را تمیز می‌کرد بلند بلند حرف می‌زد. اما گه‌گاه وقت هایی که شوهرش در اداره بود، نزدیک پنجره می‌نشست و به آن شب شادی آور سالها پیش می‌اندیشید، به آن مجلس رقصی که قدم گذاشته بود، و آن همه زیبا شده بود، آن همه طرف توجه قرار گرفته بود.

اگر آن گردن بند را گم نکرده بود چه اتفاق‌ها می‌افتاد؟ کی خبر دارد؟ زندگی چقدرعجیب و متغیر است ! چطور یک اتفاق بی‌اهمیت می‌تواند آدم را به خوشبختی برساند یا بدبخت کند!

اما، یک روز تعطیل که برای گردش به خیابان شانزه لیزه رفته بود تا خستگی کار هفتگی را از تن بیرون کند، ناگهان چشمش به زنی افتاد که دست بچه ای را گرفته بود. خانم فورسیته بود، هنوز جوان بود، هنوز زیبا بود و هنوز دلربا.

خانم لويزل یکه خورد، با او صحبت کند یا نه؟ بله، البته، حالا که قرض خود را ادا کرده باید همه چیز را بگوید، چرا نگوید؟

جلو رفت.

«سلام ، ژان.»

زن دیگر از این که چنین دوستانه طرف خطاب زنی مهربان وساده پوش قرار گرفته بود مبهوت شد و چون او را به جا نیاورده بود، من من کنان گفت:

«اما ... خانم... شما را به جای .... حتما اشتباهی گرفته اید.»

«خیر، من ماتیلد لويزل‌ام.»

دوستش بلند گفت:

«ماتیلد بیچاره من! چقدر تغییر کرده‌ای!»

«آره، از آخرین باری که تو را دیده ام روزهای سختی را پشت سر گذاشته‌ام ... همه اش هم به خاطر تو بوده!»

« به خاطر من! چطور مگر؟»

«یادت می آید آن گردن بند الماسی که به من امانت دادی تا در شب مهمانی رقص وزیر گردنم کنم؟»

«آره . خوب؟»

«خوب، من گمش کردم.»

« منظورت چیست؟ تو که پس آوردی؟»

«گردن بندی که من آوردم شبیه گردن بند تو بود. بنابراین ده سال طول کشید تا بدهی‌مان را پرداختیم. خودت خبرداری، برای ما که آس و پاسیم کار آسانی نبود. البته دیگر تمام شده و من از این نظر خیلی خوشحالم.»

خانم فورستیه خشکش زده بود.

«منظورت این است که به جای گردن بند من گردن بند الماس خریده‌ای؟»

«بله. تو آن وقت متوجه نشدی! آخر، مو نمی‌زد.»

و با حالتی غرور آمیز و در عین حال ساده لوحانه لبخند زد. خانم فورستیه که به راستی تکان خورده بود، هر دو دست او را در دست‌های خود گرفت.

«ای ماتیلد بیچاره من! آخر چرا؟ گردن بند من بدلی بود. دست بالا پانصد فرانک می‌ارزید.»

اصول گرایان وشکست !

اصول گرایانی که هرگز خواب شکست را نمی دیدند در یک سونامی مشارکت مردم محاصره شدند و شکست سخت خود را پذیرفتند.

سایت بازتاب نزدیک به محسن رضایی در یادداشتی  به نقد عملکرد اصولگرایان در انتخابات پرداخت و نوشت:

 شکست اصولگرایی واجب بود؛ واجب تر از نان شب! جریان اصولگرایی باید این نکته را درک کند که نمی‌تواند ناکارآمد بود و انتظار داشته باشد، مردم باز هم فوج فوج به سمت آنان حرکت کنند.

جریان اصولگرایی باید درک کند که باید مسئولیت پذیر باشد و پاسخگو. نمی‌تواند تمام قد به حمایت از یک کاندیدای ریاست جمهوری برخاسته و در نیمه کار از او اعلام برائت کرد.

جریان اصولگرایی باید بداند که نمایندگان مجلس اصولگرایی در انتخابات اخیر، صد و چهل تن از آنان از قالیباف حمایت کرده بود و صد و شصت تن از آنان از ولایتی و نزدیک همین تعداد هم از جلیلی در حالی که تعداد نمایندگان مجلس فعلی کمتر از 290 نفر است، اما حدود پانصد امضا از این مجلس برای حمایت از کاندیداهای ریاست جمهوری جمع می‌شود!

جریان اصولگرایی باید درک کند که فقط در مونولوگ است که می‌تواند فرمایش‌های خود را برای مردم بخواند و دیکته کند و در یک دیالوگ و گفت‌وگوی دو نفره همیشه کم می‌آورد و قافیه بازی را می‌بازد و مردم هم خوب می‌بینند که عیار هر کس به چه میزان است!

رسانه‌های اصولگرایی و در رأسشان صدا و سیما، باید بدانند دوران انحصار رسانه ای پایان یافته و نمی‌توان با نادیده گرفتن بخشی از مردم یا کاندیدای آنان، آنان را به شکست رساند.

جریان اصولگرایی باید شکست می‌خورد تا نسیم تغییر در این کشور به وزیدن بگیرد که تداوم اصولگرایی و آن همه ناکامی و مسئولیت ناپذیری روح و روان مردم را آزرده کرده بود؛ مردمی که بخشی از آنان کاملا از جریان اداره کشور خارج شده بودند!

مردم ایران به جریان اصولگرایی نه گفتند، چرا که از روند اداره کشور ناراحت بوده و از آن نحوه اداره کشور آسیب‌ها دیده بودند. مردم به جریان اصولگرایی نه گفتند، نه به آنان بفهمانند اصلح بودن یک کاندیدا را مردمند که تعیین می‌کنند و این مردم از یک رئیس جمهور اداره کشور را می‌خواهند؛ اداره‌ای خوب که تأثیر آن را در زندگی‌شان ببینند و لمس کنند.
مردم نه به دنبال اصلحی هستند که در داخل و خارج شعار دهند و نه دنبال اصلحی هستند که هر روز زندگی آنان را دچار تغییرات منفی بنیادین کند.

مردم به جریان اصولگرایی نه گفتند، چرا که به دنبال زندگی و سلامی دوباره به زندگی بودند. جریان اصولگرایی باید بداند که مردم بیش از هر چیز دیگری طالب زندگی خوبند!
این که کاندیدای پیروز انتخابات تا چه اندازه به فکر زندگی مردم خواهد بود، قابل پیش بینی نیست؛ اما او هم احتمالا می‌داند که مردم زندگی می‌خواهند و آرامش و اعتبار. با هیاهو و داد و قال و نوسان و شعار زندگی‌ها سخت می‌شود. او باید بداند شکست اصولگرایی ناشی از این بود که برای زندگی و آرامش مردم و همه مردم اهمیتی قائل نبود. کاندیدای پیروز باید به زندگی مردم عزت و آرامش دهد. کار سختی است؛ اما شدنی است!

روز معلم مبارک باشد!


روز معلم، روزی که قرار بود برای معلمان باشد!

آموزش - شیرزاد عبداللهی

معلمان تهران در اجتماع چند هزار نفری خود در روز دوشنبه 18 اردیبهشت سال 40، با صدور قطعنامه ای روز 12 اردیبهشت را به مناسبت شهادت خانعلی روز معلم اعلام کردند. 12 اردیبهشت از نظر تقدم تاریخی یادآور حادثه ای است که درسال 1340 شمسی اتفاق افتاد. اما شهادت استاد مطهری درست 18 سال بعد در 11 اردیبهشت 58 باعث تثبیت این روز در تقویم انقلاب اسلامی شد....

جعفر شریف امامی در اسفندماه سال 39 کابینه خود را به مجلس شورای ملی معرفی کرد و پست وزارت فرهنگ رابه دکتر جهانشاه صالح سپرد. در جلسه روز یکشنبه دهم اردیبهشت ماه سال 1340 جهانشاه صالح وزیر فرهنگ لایحه ای در باره ترمیم حقوق فرهنگیان به مجلس شورای ملی ارسال کرد. انتشار خبر، واکنش معلمان به خصوص دبیران دبیرستان‌های تهران را برانگیخت. چندصد نفر از معلمان به دعوت باشگاه مهرگان که ریاست آن با محمد درخشش بود، برای اثرگذاری بر رای نمایندگان، از صبح روز سه‌شنبه 12 اردیبهشت ماه سال 40 در گوشه ای از پیاده رو میدان بهارستان تجمع کردند. نزدیک ظهر معلمان شعارهایی علیه دولت سردادند، ماموران شهربانی برای متفرق کردن معلمان از ماشین‌های آب ‌پاش استفاده کردند. خانم ‌معلم‌ها که در صف جلو ایستاده بودند سر تا پا خیس شدند. چند نفر از معلمان مرد جلو رفتند تا سر لوله‌های آب را به سمت دیگری برگردانند. یکی از آنها معلم جوان 29 ساله‌ای به نام ابوالحسن خانعلی بود. سرگرد ناصر شهرستانی، رئیس کلانتری میدان بهارستان، با اسلحه کمری به سمت معلمان شلیک کرد. گلوله‌ای به سر ابوالحسن خانعلی خورد و بر زمین افتاد. دو نفر دیگر هم مجروح شدند.

ابوالحسن خانعلی، اهل روستای کن تهران، مجرد و دبیر فلسفه و عربی دبیرستان جامی در خیابان اسکندری بود. ابوالحسن با مدرک لیسانس معقول و منقول درسال 1335 به استخدام وزارت فرهنگ در آمد. هنگام شهادت علاوه بر شغل معلمی دانشجوی دوره دکترای فلسفه دانشگاه تهران بود. خانعلی فاقد گرایش حزبی بود و در تظاهرات میدان بهارستان هم نقش رهبر، سخنران یا سخنگو نداشت. بعد از تیراندازی اوضاع متشنج شد. معلمان فریاد می زدند و شعار می‌دادند (علیه دولت و نخست‌وزیر). ماموران تیر هوایی شلیک می‌کردند و عده‌ای از آنها با باتوم معلم‌ها را می‌زدند. صدای تیراندازی پلیس وسروصدای معلمان در صحن مجلس شنیده می‌شد.

یکی از نمایندگان بلند شد و گفت:" بیرون معلمان را می‌کشند ما اینجا لایحه حقوق معلمان رابررسی می کنیم؟"به دنبال این سخنان جلسه مجلس به هم خورد. معلمان همکار زخمی خود را به بیمارستان بازرگان منتقل کردند که به دلیل شدت جراحات درگذشت. پیکر بی‌جان خانعلی به مسجدی در خیابان اسکندری در غرب تهران منتقل شد و معلمان خود را برای تشییع جنازه با شکوه او در روز بعد آماده کردند. روز چهارشنبه 13 اردیبهشت تابوت معلم شهید بر سر دست معلمان و دانشجویان از خیابان اسکندری به سوی میدان بهارستان به حرکت درآمد. تهران بعد از کودتای 28 مرداد چنین جمعیتی در خیابانهای خود ندیده بود. تشییع جنازه 4 ساعت طول کشید. هزاران معلم و دانشجو اشک می‌ ریختند و با شعارهای خود خواستار استعفای نخست وزیر و محاکمه قاتل دیو سیرت معلم عزیز بودند. پس از طی مسیر طولانی تابوت را در میدان بهارستان زمین گذاشتند. جمعیت سوگوار به سخنان تند و آتشین نمایندگان معلمان گوش دادند و ساعتی بعد پیکر بی‌جان معلم شهید سوار بر آمبولانس به گورستان ابن بابویه در شهرری منتقل شد. پیکر خانعلی در ابن بابویه به خاک سپرده شد.

جلسه روز پنج‌شنبه 14 اردیبهشت مجلس شورای ملی توفانی بود. نمایندگان علیه دولت نطق کردند. سردار فاخر رئیس مجلس از نمایندگان معلمان دعوت کرد که "به مجلس تشریف بیاورند و صحبت کنند."

دکتر جفرودی، نماینده مخالف دولت از جبهه ملی، گفت: "قاطبه معلمان بر اثر ترقی فاحش قیمت‌ها، مزایای افزایش حقوق معلم را از دست داده‌اند."

بعد از نطق‌های نمایندگان، جعفر شریف امامی پشت تریبون مجلس رفت و از حوادث روز 12 اردیبهشت اظهار تاسف کرد و گفت که دولت دستور تیراندازی نداده و سفارش کرده که به هیچ وجه مزاحم جمعیت نشوند. او رسیدگی به مشکلات معلمان را وظیفه دولت دانست. هنوز صحبت‌های نخست وزیر به پایان نرسیده بود که یکی از نمایندگان به نام بهبهانی، ورقه استیضاح نخست وزیر را تقدیم رئیس مجلس کرد. شریف امامی با عصبانیت مجلس را ترک کرد. شاه با استعفای شریف امامی موافقت و روز شنبه 16 اردیبهشت، دکتر علی امینی سیاستمدار کهنه ‌کار که از طرف مادر به خاندان سلطنتی قاجار وابسته بود، را مامور تشکیل کابینه کرد.

در کابینه امینی، درخشش نماینده معلمان به عنوان وزیر آموزش و پرورش برگزیده شد. اعتصاب معلمان چند روز بعد با تقاضای نخست وزیر پایان یافت. دولت امینی که با قصد انجام اصلاحات روی کار آمده بود از یکسو با کارشکنی عوامل دربار و نظامیان مواجه بود و از سوی دیگر حزب توده و احزاب جبهه ملی دوم مردم را علیه دولت امینی تحریک می کردند. بعد از 14 ماه دولت امینی در میان دریای مشکلات و تفرقه احزاب مخالف غرق شد. با استعفای امنیتی در تیرماه سال 41، و آغاز نخست وزیری اسدالله علم که خود را غلام خانه زاد شاه می نامید، دیکتاتوری فردی شاهانه آغاز شد. باشگاه مهرگان تعطیل و افراد موثر این باشگاه تحت نظر ساواک قرار گرفتند.

17 سال بعد در شامگاه روز 11 اردیبهشت سال 58 ، استاد مرتضی مطهری، روحانی و نظریه پرداز انقلاب، استاد دانشکده الهیات و صاحب تالیفات فراوان در حوزه دینی و اجتماعی و سیاسی به دست تروریستی از گروه فرقان به شهادت رسید. همزمانی این رویداد با روز معلم که مناسبتی صنفی و حرفه‌ای بود باعث شد که روز معلم توسط انقلاب اسلامی به رسمیت شناخته شود و انقلاب اسلامی روز معلم را امضا کند.

این روز قرار بود که روزی برای معلمان باشد اما مراسم روز معلم به تدریج حالت دولتی و آیینی پیدا کرد و نقش معلمان در برگزاری و گرامیداشت آن کم ‌رنگ شد. برای اجرای مراسم این هفته معلم، هرساله ستادی به نام ستاد بزرگداشت مقام معلم در وزارتخانه و ادارات آموزش و پرورش تشکیل می شود. مهمترین برنامه های این روز انتخاب معلمان نمونه و آوردن آنها به تهران و دیدار با مقامات کشور و اهدای جوایزی به آن ها و برگزاری جلسات سخنرانی توسط مسئولین آموزش و پرورش است. در این جلسات معلمان اغلب نقش شنونده را دارند. برخوردهای رمانتیک و بیان سخنان و تعبیرات تکراری در وصف مقام معلم، برای اغلب معلمان خوشایند نیست.

در واقع مسئولان از مقام موجودی انتزاعی سخن می گویند که شباهت چندانی به معلمان واقعی که زیر بار تورم نفس شان به شماره افتاده است ندارد. هدایایی هم که در سطح مدرسه توسط دانش آموزان و یا مدیران مدارس به معلمان داده می شود، از نگاه بسیاری از معلمان تحقیر کننده است.

واقعیت این است که معلمان به عنوان بخشی از طبقه متوسط جامعه، موقعیت اقتصادی و اجتماعی خود را از دست داده و به سمت دره فقر رانده شده اند. در چنین شرایطی که حقوق ماهانه معلم کفاف مخارج زندگی او وخانواده اش را نمی دهد، معلمان بیشتری به مشاغل حاشیه ای و غیر فرهنگی روی می آورند.احساس نا امنی ناشی از تورم و گرانی لحظه ای، روحیه معلمان را تخریب و انگیزه های کار و خدمت را در آنها کاهش می دهد و نتیجه آن افت تحصیلی و کاهش کیفیت آموزش و پرورش است.

امسال هم مانند سالهای گذشته مدیران ارشد آموزش و پرورش، در وصف مقام معلم شعرهای قشنگ دکلمه می کنند و حایگاه معلم را به قله های بلند می رسانند. معاون اول دولتی که هشت سال پیش با شعار رفاه عمومی و ارزانی کالاها و خدمات روی کار آمد، گفته است در این مدت بودجه آموزش و پرورش سه برابر و حقوق معلمان دوبرابر شده است. اما وزیر آموزش و پرورش و دیگر مقامات این دولت، هرگز اعتراف نخواهند کرد که فقط در یکسال گذشته دو سوم ارزش حقوق و مزایای معلمان بر اثر تورم تبخیر شده است.

تورم مالیاتی است بی صدا که از جیب فقیرترین دهک های جامعه کسر می شود. در 8 سال گذشته به جز دوسال 85 و 88، در بقیه سالها میزان افزایش حقوق کارکنان دولت و از جمله معلمان، کمتر از نصف تورم اعلام شده بانک مرکزی بوده است و این یعنی اینکه جیب معلمان خالی تر و سفره آنها کوچکتر شده است. یکی از همکاران می گفت: به جای بزرگداشت مقام معلم، بهتر است فکری به حال معلمان بکنند!

زن در شعر واندیشه مولوی


 

 

 

زن در شعر واندیشه مولوی

 

کلید واژه :  زن ، مولوی ، قرآن ، حدیث، مثنوی معنوی ، دیوان شمس ، عفاف ، کتاب مقدس ، اندیشه

 

چکیده :

مثنوی معنوی مولوی                    هست قرآن در زبان پهلوی (جامی )

مثنوی معنوی ، اثر گرانسنگ  ایرانی( که درحال به یغما رفتن توسط ترکان ترکیه و افغانستان وتاجیکستان وازبکستان و آذربایجان  است ) ، بی تردید یکی از بهترین شناسه های شناخت فکری واندیشه های معنوی مولانا است . مالکیت معنوی این شاعر بزرگ  جهانی ایرانی است وتمامی آثارش را به از زبان ایرانی  سروده است . وبه همین دلیل ایرانیان از دیر باز با این شاعر بزرگ علاقه وافری داشته ودر طول این هفتصد سال از در گذشت وی شرح ها و تفسیر های مختلفی نوشته اند . یکی از بارزترین شناسه های فکری مولانا ، شناخت اندیشه های ایشان در مورد زنان است . زن در بینش مولانا برعکس آنچه که دیگران تصور کرده اند ویا بر عکس زشت ترین داستان مثنوی معنوی در دفتر پنجم که در مورد خاتون وخر است . همه وهمه نشان دهنده این است که در بینش مولوی زن نماد مهربانی ومهرورزی خداوند کریم است . در بینش او زن طفیل مرد نیست . زن موهبتی است که برای عیش وونوش مرد به وجود نیامده است . بلکه موهبت ومحبتی است که خداوند کریم  بر اساس آیه مودّت ورحمت ( روم –21) زن را مایه آرامش وعزّت وآزادی انسانیت قرار داده است .  نگاه مولوی در مثنوی اینگونه است . دیدگاه قرآنی او نه آنچنان که دیگران از قرآن برداشت ناصحیحی دارند . دیدگاهی خیرخواهانه واز سر شجاعت ودلیری آشکار است که می تواند در فضای بسته قونیه که مولوی را به فریاد وادارد:

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت                     شیر خدا ورستم دستانم آرزوست

شجاعت بسیاری می خواهد . چون به نص صریح قرآن :

«ولن تستطيعوا ان تعدلوا بين النّساء ولو حرصتم .. . » نسا/129

يعني : « شما هرگز نمي توانيد در ميان زنان به عدالت رفتار كنيد هرچند كوشش نماييد »

وقرآن دارای آیات متشابه ومحکمات است و محکمات قرآن در مورد زنان هموراه از طرف مفسران ما با دیده ای محافظه کارانه بررسی شده است درحالی که به شدت در مورد متشابهات احکام فراوانی را صادر نموده وصفحات گسترده ای را به آن پرداخته اند . ......

 

 

 

 

 

زن در اندیشه های مولوی نماد زن  در دیدگاه مفتیان اهل سنت وزاهدان پارسای بی خبر از جامعه یا فقیهان شیعه وسنی نیست . زن در اندیشه مولوی نیمه واقعی پنهان در آیات محکمات قرآن مبین است . همان که امام خمینی رحمه الله علیه به خاطر داشتن اندیشه های عرفانی ودانایی فراون بر قرآن وبا رشادت بسیار در زمانهای مختلف  قبل  وبعد از انقلاب فریاد زد :  « از دامن زن مرد به معراج می رود » .

مولانا  در مثنوی معنوی صرفا یک شاعر نیست . یک نظریه پرداز یا به اصطلاح ایدئولوژیست اسلامی ویک مفسر قرآن به تمام معنی ویک آموزنده اخلاق وکرامات انسانی است . اگر نگوییم در بینش او زن جز در مواردی که خود شاعر از صنایع ادبی ایهام واستعاره یا تشبیه برای جنس به ظاهر قوی جامعه یا برای  آگاهی  هر دوجنس به کنایه وبرای تأدیب از اوضاع زمان ونادانی ونفهمی وکج فهمی خلایق سخن گفته  در سایر مطالب  بی نظیر است . ایشان اگر ماجراهایی دارد که وقیح ترین آنها در دفتر چهارم مثنوی وماجرای خاتون وخر است در واقع کنایه از نادانی بشر عاجز است که چگونه خود را برای هیچ فنا می کند . در حالی که ثمره او از این نادانی هم همان هیچ است . و این مختص زن ومرد است . والبته می تواندهشداری برای جامعه ولنگار امروزی هم باشد که رفتار واخلاق جنسی مشخصی ندارند .و اینگونه می شود که بسیاری از طلاقها بر سر هیچ است .

در بینش مولانا زن ومرد صاحب روح خدایی وعشق الهی اند وهیچ تفاوتی بین آنها در نزد ذات اقدس اله نیست  و در این میان جز محبت ومودت چیزی نیست. واین در دیوان شمس هم مشهود است . چون در دیوان شمس مولانا تنها به سمت وسوی جمال ومحبت زن است که از دیدگاه مردان متعصب زمان  دیده نمی شود و آن همان هویت الهی زن است . او که می سراید :

ای تـو پنـاه همـه روز مِحـَن                               باز سپردم به تو من خویشتن
قلزم مهری که کناریش نیست                               قطرهً آن، الفت مردست و زن

و در جایی دیگر می سراید :

این کیست این؟ این کیست این؟ در حلقه ناگاه آمده          ایـن نـور اللهیسـت ایـن، از پیـش الله آمده
لیـلی زیبـا را نـگر، خوش طالب مجنــون شــده            وان کهربای روح بین در جذب هر کاه آمده

بنابراین زن همان نور الهی است وشمشیر دو لبه ایست که  تمامش رحمت وبرکت است . منتهی خواهش های نفسانی وزیاده خواهی های امیال طبیعی انسان  وفی نفسه جنس مرد  است که همواره در طول تاریخ بر زن جفا رانده است . بی دلیل نیست که خدواند کریم یکی از سوره هایی  قرآن کریم را  نور «سوره نور » نامیده که  در مورد زنان وزنان پیامبر وکنشها وواکنشهای متقابل انسانی در جامعه و در نزد خانواده با محوریت زن است . در نگاه اول همه این سوره را شمشیری علیه زن می بینند ولی این سوره شمشیر دولبی است که برای حرمت به زن واتفاقاً در محرومیت افعال شیطانی مشترک زنان ومردان نازل شده است .  که البته با ابیات بالایی مولانا نیز هماهنگ است .

بنابراین در یک جمله وبه قول مولانا می توان زن را اینگونه معرفی کرد : « نور الهی ومحبت وموهبتی که خداوند کریم بر انسان نازل نمود و در جایگاه متعالی انسانی هیچ تفاوتی با مردان ندارد بلکه نمادهایی از صفات جمال وجلال الهی است که سراسر نور زندگی هم از آنجا تابیده می شود . اگر بشر دریابد .

بیش از هر چیز باید دانست که در مولفه های ذهنی ودر بینش مولانا زن دارای سه بعد اجتماعی است :

1-  مایه ارامش زندگی وبنیان خانواده

2-  نمادی از عظمت الهی وجمال خداوند

3-  ابزار شیطان برای انجام دسیسه های شوم

جالب است که در هر یک از این دیدگاه ها قصد مولانا هرگز نه تهمت ونه تکریم زیادی از مقام زن است . بلکه او می خواهد درس زندگی کردن وزیستن را بیاموزد . همچنانکه در بعد الهی زن دارای نماد مقدس جمال الهی است . به همان اندازه می تواند در لبه پرتگاه حیثیت انسانی قرار بگیرد . و بینش  دینی و عرفانی مولانا در مورد زن  اینگونه است : 

1-  زن ، نماد آفرینش و هستی

2- رسمیت شناختن بعد عرفانی زن ( در بعد عرفانی وجایگاه زهد هیچ فرقی بین زن ومرد نیست )

3-  عامل آزمایش الهی تقوای مرد ( نمونه شیخ صنعان و داستان قاضی در دفتر ششم )

4-  عاملی برای انجام دسیسه های شیطانی

زن همانگونه که طبق آیه کریمه ( انّ اکرمکم عندالله ، اتقاکم )1  دارای کمالات نفسانی رفیع وبرجسته است وتفاوتی در قرب الهی بین زن ومرد نیست . چنانکه مریم مقدس در زمان خود سرآمد همه پیامبران زمان وقبل از زمان خود بود چون در این صورت زن هم می تواند به درجات عالی انسانی دست یابد و مقام زهد وعبادت تنها برای مرد نیست . چنانکه بارها در مثنوی معنوی از رابعه و کمالات او سخن به میان آورد . زن پارسا و مومنه وزاهده ای که یکی از بزرگترین عابدان زمان وبعد از زمان اوست وکرامات او را سینه به سینه ونسل به نسل شرح داده اند . همچنانکه عطار نیشابوری از او و کمالاتش سرود وبعد از او مولانا سرود وبعد از مولانا جامی وحافظ و... نیز از کمالات معنوی رابعه سخن به میان آورده اند . باید پذیرفت بسیاری از کمالاتی که مولانا برای زن قائل شده است در زمان حیاتش بسیار مورد تردید واقع بوده وشاید تنها به خاطر مقام ومنزلتش سرزنش نمی شد . چنانکه هنوز هم در بسیاری از کشورهای حاشیه خلیج فارس محرومیتهای عجیب وغریبی را علیه زنان می بینیم . یعنی هنوز بعد از قرنها هیچ جایگاه اجتماعی ومنزلت اجتماعی برای زن مگر در زیر سایه شوهر قائل نیستند . چه رسد اینکه زن را نمادی از جمال الهی بدانند . تلاشی در این مقاله شده است تا بدون اغراق وبدون افراط  وتفریط جایگاه زن در اندیشه وشعر مولانا مورد بررسی قرار گیرد . هرچند در قالب مقاله ومجال اندک نمی شود تمام گفتنی ها را گفت ولی سعی نویسنده بر این است که بتواند به بهترین نحو دانسته های خود را انتقال دهد . تا چه در نظر آید وچه افتد ....

 

 

 

 

همانطور که گفته شد در بینش اجتماعی وعرفانی مولانا . زن هم نماد آفرینش وبرتری انسانی است و هم عامل شیطانی و دسیسه های آن . بنابراین بیش از هر مطلبی باید ابتدا دید مولانا از چه بعدی زن را وسیله ای برای آزمایش انسان و ابزاری در دست شیطان می داند.

مولانا در دیوان شمس در مورد جهاد نفس که همان جهاد اکبر است می سراید :

زر و زن را به جان مپرست زيرا                                   برين دو، دوخت يزدان کافري را
جهاد نفس کن زيرا که اجريست                                    براي اين دهد شه لشکري را
2

گمراهی مرد از آن جا شدت می گيرد که ابزار هاي اغوا گری بطور کامل در زن قرار دارد. یعنی مرد در برابر عظمت وزیبایی زنان ضعیف است .  و البته مرد وزن باید بدانند که دائماً مورد آزمایش الهی قرار می گیرند وبرترین دام برای آزمایش مرد وزن نیازهای عاطفی وخواستن های طرفین است نسبت به یکدیگر . چنانکه قرآن کریم هم بارها  فرموده است که گمان نکنید ما همینگونه شما را رها ساخته ایم بلکه دائماً از شما امتحان می گیریم وایمان شما را می سنجیم . 3

بنابراین برترین دام شیطان و بهترین ابزار سنجش ایمان آدمی زیبایی زن است . زیبایی زنان را مغرور می کند و مردان را نیازمند . یعنی چنان می شود کهع در آن واحد قدرت اندیشه و تفکر از مرد زایل می شود . چنانکه خود مولانا در مثنوی فرمود :  
... چون که خوبی زنان با او نمود                        که زعقل و صبر مردان مي ربود
پس زد انگشتک به رقص اندر فتاد                      كه بده زودتر رسيدم در مراد
چون بديد آن چشمهای پر خما ر                          که کند عقل و خرد را بی قرار...4

بنابراین زیبایی زن که نماد جمال الهی است تیر خطرناکی برای مرد وزن است .
مولانا این تیر را همچون تیر هوای نفس می داند که جولان دهنده تمام ماجراهای نفسانی وتمام انحرافات بشری از آن سرچشمه می گیرد . البته همانطور گفته شد زن ومرد در بینش مولانا تفاوتی با هم از نظر و بعد عرفانی والهی ندارند وهمه به قول ناصر خسرو قبادیانی درختان خدایند . اما در زندگی بشری خواسته وناخواسته اتفاقی به نام شیطان وحوایجی به نام حوایج نفسانی انسان که دوست صمیمی ابلیس است وجود دارد وانسان با این پارادوکس دائماً  در حال تضاد است . مولانا در مثنوی شریف زن ومرد را اینگونه معرفی می نماید :

ماجرای مرد وزن را مخلَصی  

باز می جوید درون مُخلصی

ماجرای مرد وزن افتاد نقل

آن ، مثلِ نفسِ خود می دان وعقل

این زن ومردی که نفسست وخرد

نیک بایسته ست بهر نیک وبد

وین دو بایسته ، درین خاکی سرا

روز وشب درجنگ واندر ماجرا

زن همی خواهد حویج خانگاه

یعنی آب ِ رُو ونان وخوان وجاه

نفس همچون زن ، پی جادوگری

گاه خاکی ، گاه جوید سروری

عقل خود زین فکرها آگاه نیست

در دماغش  جز غم الله نیست

گرچه سرِّ قصه این دانه ست ودام

صورت قصه شنو اکنون تمام

گر بیان معنوی کافی شدی

خلقِ عالم عاطل وباطل بدی

گر محبت فکرت ومعنی ستی

صورت روزه ونمازت نیستی ....5

مولانا در ادامه حدیثی از رسول الله صلی الله علیه وآله را به شعر در می آورد . پیامبر در این حدیث می فرماید : «زن را کریمان کریم می دارند ولعیمان پست »6

گفت پیغمبر که زن بر عاقلان

غالب آید سخت وبر صاحبدلان

باز بر زن جاهلان چیره شوند

زانک ایشان تند وبس خیره روند

کم بودشان رقّت ولطف وداد

زآنک حیوانست غالب بر نهاد

مهر ورقّت ، وصف انسانی بود

خشم وشهوت ، وصف حیوان بود ....7

بنابراین چون کریمان زنان را بزرگ می دارند دچار مشکلاتی هم در مدیریت خانواده می شوند وبه اصطلاح مولوی زنان بر صاحبدلان چیره می شوند وآنها را مطیع اوامر خود می کنند وخود به خود به راه نفس اماره حرکت می کنند . ولی مردان پست  ولعین ، چون دارای خوی زشت هستند . زنان را چاره ای جز تسلیم وکرنش باقی نمی گذارد .

بنابراین همواره زن در اشعار مولانا بیانگر نفس ومرد بیانگر غقل است . که این رابطه در بعد معنوی بر عکس می شود . یعنی زن نماد عشق می شود ومرد نماد عقل . وتا مرد از خواب غفلت بیدار شود سالها طول خواهد کشید وشاید اصلاً مرد نخواهد دست از حوایج نفسانی خود برای رهایی از عقل که چیزی از متافیزیک نمی داند و دانستن آن هم در حد آزمایش وتجزیه تحلیل عقلانی است دست بردارد . که یکی از این حوایج وخواستنی های مرد ، زن است . چنانکه قرآن کریم هم می فرماید : «  شما « مردان » در مقابل قدرت وزنان ضعیف هسیتد »

البته در برخی نقاط مثنوی وغزلیات شمس  مولوی زن را چیزی شبیه سوزن عیسی می داند که جلوی پیشرفت معنوی او را می گیرد واین به دلیل دنیا خواهی زن است . اما حق را به او می دهد . چون قرار نیست که با فقر انسان پیشرفت کند . فقر فخر رسول الله (ص)  است اما نه فقری که باز همان رسول الله  صلی الله علیه وآله آن را مرز شرک می داند . انسان باید در بعد اجتماعی خود در حد نیازهای عادی زندگی زحمت بکشد وتنها عابد بودن نیازهای شخص را برطرف نمی کند چه رسد به اینکه دچار تعهد وپیمان بزرگ زناشویی شود . مگر نه اینکه خداوند کریم بارها درقرآن مبین می فرماید به عهد خود وفادار باشید .

زن براو زد بانگ کای ناموس کیش

من فسونِ تو نخواهم خورد بیش

ترّهات از دعوی و دعوت مگو

رَو ، سخن از کبرِ و از نخوت مگو

چند حرف طمطراق وکار بار؟

کار وحال خود ببین وشرم دار

چند دعوی ودم وباد وبُرُوت

ای ترا خانه چو بیت العنکبوت

از قناعت کی تو جان افروختی؟

از قناعتها ، تو نام آموختی

گفت پیغمبر قنائت چیست ؟ گنج

گنج را تو وانمی دانی ز رنج

این قناعت نیست جز گنج روان

تو مزن لاف ، ای غم ورنج روان ...8

بنابراین یکی دیگر از مشکلات که به ظاهر نقصی برای زن است . نقص زن نیست بلکه سراپا منقصت مردان است . چون مرد در مقابل تعهد باید قدمی بردارد . وتلاشی نیکو انجام دهد تا سلامتی وبقای زندگی خانوادگی تضمین شود . بنابراین خواندیم که زیبایی زنان همواره می تواند زن را مغرور کند ومرد را به هوس اندازد وپس از ان نقصی که بر زنان می بندند غر زدن بر مردان ودروایش برای کار وساخت حوایج زندگی است که به حق ، حق  زن است وگرنه درویش را همان به که در تجرد بماند . چون زن ابتدای نام زندگی ست وزندگی بدون مایحتاج میسّر نمی شود . امّا مسأله بعدی که در اشعار مولانا وبسیاری از شاعران دیگر نمود عینی دارد . مسأله فتنه انگیزی زن است . زنانی که فتنه انگیزند وخود شیطان می شوند . البته این مسأله باز به خود زن بر نیم گدد  .چون در مقابل هر زن هوسران وچشم چرانی ، مرد چشم چرانی نیز وجود دارد وزن ومرد بد اسیر هوس ونقشه های پلید شیطانی اند . و مثال زن در واقع مثالی بر این واقعیت است که زن به دلیل جذبه های عاطفی وجسمی چونان کهربا مردانی را که چون کاه می مانند را به سمت خود می کشند . مولانا در این مورد بارها اشاره دارد . بخصوص در دفتر سوم در باره داستان زن ومولش . که رابطه ای ناسالم وغیر انسانی است که متاسفانه در میان آدمی در جریان است . وآدمی را که چشم وگوش بسته به نفسش پایبند می شود جز این امور ، چیز دیگری هم  مورد انتظار نیست . همچنانکه مولانا می فرماید :

آن زنی می خواست  تا با مول خود

بر زند در پیش شویِ گولِ خود

پس به شوهر گفت زن : کای نیکبخت

من برآیم میوه چیدن بر درخت

چون برآمد بر درخت آن زن ، گریست

چون زبالا سوی شوهر بنگریست

گفت شوهر را که ای مأبون رَد

کیست آن لوطی که بر تو می فتد ؟

تو به زیر او چو زن بغنوده ای

ای فلان ، تو خود مخنّث بوده ای ؟

گفت شوهر نه ، سرت گویی بگشت

ورنه اینجا نیست غیر من به دشت

زن مکرّر کرد کآن با بَرطُله

کیست بر پشتت فرو خفته هله؟

گفت : ای زن هین فرود آ از درخت

که سرت گشت وخَرِف گشتی تو سخت

چون فرود آمد برآمد شوهرش

زن کشید آن مول را اندر برش

گفت شوهر کیست آن ای روسپی

که به بالای تو آمد چون کَپی ؟

گفت زن نه نیست اینجا غیر من

هین سرت برگشته شد ، هرزه متن .....9

هرچند در ادامه مولانا می فرماید که این هزل است و تو از هزل به جد بیندیش .

هزل تعلیم است آن را جد شنو

تو مشو بر ظاهر هزلش گرو

هر جدی هزلست پیش هازلان

هزلها جدست پیش عاقلان .....10

ودر برخی موارد مولانا زن را مایه فتنه انگیزی و دست گیر هوای نفس می داند که سروری می کند و به همین دلیل می سراید :

نفس خود را زن شناس ، از زن بتر

زآنک زن جزویست ، نفست کل شر

مشورت با نفس خود گر می کنی

هرچه گوید کن خلاف آن دنی .....11

که مسأله فتنه انگیزی زنان به نفس تشبیه شده وبارها در اشعار مولانا آمده است که منظور مولانا در این ابیات کمتر از زن بودن ، کمتر از مقام معنوی زن نیست . بلکه مثلی رایج است که زن را به دلیل قوه جسمانی کم وطنازی وحیله گری چشم ها وابروان زیبا که خاص دختران وزنان زیبا است برای عبرت دیگران است وبس . وگرنه نه مولانا ونه هیچ شاعر دیگری مخصوصاً زن را کمترین وکمتر از خود نمی دانند . یا اینکه زن جزوی از شر کل است . به دلایلی بود که ذکر شد . یعنی جذبه زن موجب خواستنی های مرد است و این خود به خود اگر کنترل نشود دچار فساد می شود وفرقی در این میان بین زن ومرد نیست .

یا در مورد جهالت زن در برابر هوای نفسانی که در دفتر پنجم نمود عینی  داستان خر وخاتون است که در آن مورد هم مولانا می فرماید که هزل را بگذار وبه اصل برو . چون آدمی در برابر نفس ضعیف است . او در نتیجه گیری آن داستان زشت مردان وزنانی که برده هوس شدند در برابر شهوت طمّاع معرفی می کند . بنابراین بغیر از نکات نکوهیده ای که زنان ومردان  در زندگانی دنیوی ودر درگیری نفسانی دچار آن می شوند . زنان ومردان در سایر امور هیچ تفاوتی با هم ندارند . بلکه زن به دلیل مقام مادر بودن ومادر شدن دارای موهبت هایی است که مرد نیست . ودر تعاریف واحدیث هم آمده است . چنانکه جهاد مرد یعنی جان باختن در راه خدا . وجهاد زن یعنی شوهر داری وبچه داری . از طرفی دیگر مقام مادری ، مقامی الوهی وبسیاربزرگ است که فقط مختص زن است وخداوند کریم آن را جایگاهی رفیع می داند . یکی از دلایلی که در سوره مریم وسوره آل عمران ، عیسی علیه السلام بدون پدر متولد شد به دلیل احترام به مادری چون مریم است که چنان جایگاهی دارد که مرد هم کفو او پیدا نمی شود . و از طرفی اختصاص سوره ای به نام مریم احترام به تمام دختران ، زنان ومادران پارسایی است که خداوند را دوست دارند وبه او احترام می گذارند . مولانا در مورد مادر وعشق مادری داستانی در دفتر اول مثنوی دارد که زیباست . چون در این داستان مادر حاضر می شود برای نجات فرزندش از دین خدا دست بردارد ولی فرزند به اذن خدا به حرف در می آید :

یک زنی با طفل آورد آن جهود

پیش بت ، وآتش اندر شعله بود

طفل از او بستد در آتش فکند

زن بترسید ودل از ایمان بکند

خواست تا او سجده آرد پیش بت

بانگ زد ، آن طفل : انّی لم امُت

اندرآ مادر ، اینجا من خوشم

گرچه در صورت میان آتشم

چشم بندست آتش از بهر حجاب

رحمتست این سر برآورده زجیب

اندر آ اسرار ابراهیم بین

کو در آتش یافت سرو ویاسمین

مرگ می دیدم گه زادن ز تو

سخت خوفم بود افتادن ز تو

چون بزادم رستم از زندان تنگ

در جهان خوش ، هوای خوبرنگ

من جهان را چون رحم دیدم کنون

چون در این آتش بدیدم این سکون

اندرین آتش بدیدم عالمی

ذرّه ذرّه اندرو عیسی دمی

نک جهان ِ نیست شکلِ هست ذات

وآن جهان هست شکل بی ثبات

اندرآ مادر به حق مادری

بین که این آذر ندارد آذری

اندرآ مادر ، که اقبال آمده ست

اندرا مادر ، مده دولت زدست

قدرت آن سگ بدیدی اندر آ

تا ببینی قدرت ولطف خدا.........12

بنابراین مقام مادر آنقدر بلند  است که آتش برای فرزندش سرد می شود تا او که سرشار از ایمان است در برابر جهودان ایمان خود را از دست ندهد . وبه رحمت ایزدی آتش بر او خلیل وار سرد می شود . و این را کودک به مادر می گوید که به حق مادری تو خداوند آتش را سرد کرد .  

بنابراین  دیدیم که زن  در شعر واندیشه مولانا دارای معانی مختلفی است . زن می تواند مایه شر باشد . زن می تواند فتنه انگیز باشد وعاملی برای هوای نفس که سبقت در دین را از مرد بزداید . زن می تواند آنقدر پاک باشد که معجزه بر او تعلق گیرد . چنانکه وحی بر مریم نازل شد ویا اینکه در داستان مادر دیدیم که آتش برای مادر خلیل وار سرد شد . مقام مادر آنقدر بزرگ است که اگر زنان بعد از مادرشدن مواظب خود باشند پاداشی جز بهشت الهی ندارند . از طرفی دیگر در حدیث آمده است که اگر زنی در دوره حمل وبارداری از باتدا تا ماه نهم وفات نماید ، شهید شده است وبا شهادت به درگاه الهی رفته است . چنانکه باز مولانا در مثنوی شریف می فرماید :

حق مادر بعد از آن شد کآن کريم                  کرد او را از جنين تو غريم
صورتی کردت درون جسم او                      داد در حملش ورا آرام و خو
همچو جزو متصل ديد او تو را                    متصل را کرد تدبيرش جدا
حق هزاران صنعت و فن ساختست             تا که مادر بر تو مهر انداختست
...13

در روی دیگر سکه یعنی وقتی از ورای تعلیم وآموزش کنار می رویم وپرده از بسیاری از حقایق برداشته می شود . مولانا زن را نماد عشق می داند و هم در مود عشق زمینی وهم عشق الهی به داد سخن می پردازد . باید توجه داست که عشق چه مجازی باشد چه الهی می تواند منشاء خیرات بسیار شود . عشق مجازی خود به دو بخش حیوانی و نفسانی تقسیم می شود مبداء عشق حیوانی ، شهوت جسمانی و لذت بهیمی است عاشق در اینجا تنها به ظاهر معشوق توجه دارد و بس عشق نفسانی هم از مشابهت ذاتی میان نفس عاشق و معشوق نشات می گیرد معیار زیباشناسانه در اینجان نفس عاشق است .

درهنر و ادبیات ما عشق دو جلوه بزرگ دارد :نخست : عشق انسانی که با مثنویهای رودکی و عنصری آغاز می شود و در مثنویهای نظامی به اوج خود می رسد و نمادهای انسانی بزرگی چون لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین را می پروراند

جلوه بزرگ دیگر عشق در هنر ما عشق الهی است این عشق برای نخستین بار در مثنویهای سنایی جلوه گر شد و سپس با واسطه عطار به مولوی رسید مولوی سخنگوی ایران عاشقانه است ما در دیوان خواجه شیراز است که عشق انسانی به شیواترین شیوه ممکن با عشق الهی پیوند می خورد و اعتلایی در خور توجه می یابد . بنابراین نباید از عشق سخن نگفت وقتی ابیات اول مثنوی شریف با عشق آغاز می شود :

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق ست کاندر می فتاد

نی ، حریف هر که از یاری برید

پردها اش پرده های ما درید

همچو نی ، زهری وتریاقی که دید؟

همچو نی دمساز ومشتاقی که دید ؟

نی حدیث راه پر خون می کند

قصه های عشق مجنون می کند ....14

بنابراین زن جلوه وجمال عشق الهی است . همانگونه که می تواند جزئی از شرکل باشد . همان اندازه هم می تواند نماد واقعی عشق الهی باشد که با وجود او جهان وآفرینش وهستی ادامه می یابد . چیزی که قابل ستایش است این است که مولانا در مثالهای مثنوی ودر هزلهایش هرگز به زن ومقام زن توهین نمی کند . بلکه به ماهیت زنانگی که در مثل به افسون وسحر نفس مربوط است حجوم می آورد ونفس پاک آدمی را اعم از مرد وزن نهیب می زند که از نفس مکاره در امان نیستید . واگر می خواهید موفق شوید باید حوایج نفسانی تان را بکاهید واز بردگی نفس نجات یابید . در مثنوی معنوی بیشتر از مقام دنیوی زن سخن گفته می شود ولی در دیوان شمس سراسر از عشق الهی که نماد حقیقی آن جلوه زیبایی زن است بیان می شود . درواقع زن در بینش مولوی تعاریف گوناگونی دارد که هیچ کدام شان مستقیماً مربوط به شخص زن نیست . بلکه مثلی برای عبرت گرفتن است وراه یافتن در این تاریکنای زندگی  که حوادثی  شبیه حوادث وداستانهای مولوی بسیار رخ می دهد وبیشتر جنبه تعلیمی دارد .

 

 

 

 

پی نوشتها :

1-  سوره حجرات / آیه 13

2-  دیوان شمس

3-  رجوع شود به آیه 140 سوره آل عمران . همچنین آیه 2 سوره عنکبوت

4-  مثنوی شریف

5-  مثنوی معنوی / دفتر اول /ابیات 2616-2625

6-  نهج الفصاحه / حدیث شماره 2615

7-  مثنوی معنوی / دفتر اول/ ابیات 2432-2436

8-  همان منبع / ابیات 2315-2322

9-  مثنوی معنوی / دفترسوم / ابیات 3544-3554

10-                     همان منبع /ابیات3558-3559

11-                     دفتر دوّم مثنوی / ابیات 2272-2273

12-                     دفتر اول مثنوی / ابیات 783 – 798

13-                     همان منبع

14-                     همان منبع

 

 

 

منابع ومآخذ:

1-  قرآن کریم

2- مثنوی شریف                     مولوی               تصحیح : قوام الدین خرمشاهی

3-  شرح مثنوی                       بدیع الزمان فروزانفر

4-  احادیث مثنوی                        بدیع الزمان فروزانفر

5-  مأخذ قصص وتمثیلات مثنوی   بدیع الزمان فروزانفر

6-  مولوی چه می گوید             علامه جلال الدین همایی

7-  تفسیر مثنوی معنوی           علامه جلال الدین همایی

8-  جستجو در تصوف ایران      دکتر عبدالحسین زرین کوب

9-  سر نی                               عبدالحسین زرین کوب

10-                     پله پله تا ملاقات خدا            عبدالحسین زرین کوب

11-                     بحر در کوزه                       عبدالحسین زرین کوب

12-                     نردبان شکسته                   عبدالحسین زرین کوب

13-                     شرح مثنوی                       دکتر سید جعفر شهیدی

14-                     شرح مثنوی                        علامه محمد تقی جعفری

15-                     دیوان شمس                       مولوی

16-                     مجالس سبعه                     مولوی

17-                     کتابنامه مولوی                   دکتر ماندانا صدیق بهزادی

18-                     شرح جامع مثنوی                کریم زمانی

19-                     گنجینه معنوی مولانا           شهاب الدین عباسی

20-                     مولانا وطوفان شمس            عطاء الله تدین

21-     من بادم وتو آتش                آنه ماری شیمل          ترجمه :  فریدون بدره ای

22-                     واژه نامه هنری شاعری        میمینت میر صادقی

23-                     درس مثنوی                        دکتر محمد استعلامی

24-     عرفان مولوی                    دکتر خلیفه عبدالحکیم      ترجمه : احمد محمدی واحمد میر علایی

25-                     مولانا در فراق شمس              کریم میرزا لو

26-                     تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی    محمد تقی جعفری

27-                     مولوی وجهان بینی ها             محمد تقی جعفری

28-                     علل جذابیت مولوی                  محمد تقی جعفری

29-     شکوه شمس                          آنه ماری شیمل       ترجمه : حسن لاهوتی

30-                     شرح مثنوی معنوی مولوی    رنیولد آلین نیکلسون      ترجمه: حسن لاهوتی

31-                     یادنامه مولوی                       علی اکبر مشیر سلیمی

 

نمونه سوالات ادبیات فارسی1 و  2

سوالات از تمام کتاب ادبیات فارسی 1 و2 است.

ادامه نوشته

وضعيت واژه‌‌ها در گذر زمان و بازگردانی

براي واژه‌ها، چهار وضعيت ممکن پيش بيايد:

1) به‌طور کلي متروک و از فهرست واژگان دوره‌ي بعد، حذف شوند. اين واژه‌ها را فقط در شعر و نثر گذشتگان مي‌توان يافت؛ مانند:

آزفنداک - چهارآينه - ملطّفه - برگستوان

2) معني قبلي خود را از دست مي‌دهند و معنايي جديد پيدا مي‌کنند؛ مانند:

پرّه - پيکان – مزخرف – دستور

3) با همان معناي قديم، به حيات خود ادامه مي‌دهند؛ مانند:

گريه – شادي – اميد – چشم – سر – گوسفند

4) هم معني قديم را حفظ مي کنند و هم معناي جديد مي‌گيرند؛ مانند:

سپر – يخچال

شيوه‌هاي ساخت واژه:

1) ترکيب:

منظور از اين روش آن است که تکواژهاي آزاد با هم ترکيب مي‌شوند و يک واژه‌ي جديد مي‌سازند. شيوه‌ي ساخت واژه‌هاي مرکب اين گونه است؛

مثال: «خرمن‌کوب» که در ساخت آن، دو تکواژ آزاد «خرمن» و «کوب» با هم ترکيب شده‌اند و يک واژه‌ي جديد را ساخته‌اند.

2) اشتقاق:

در اين روش، تکواژهاي آزاد و وابسته به هم مي پيوندند و واژه‌ي جديد مي‌سازند. واژه‌هاي مشتق و مشتق - مرکب اين‌گونه ساخته مي‌شوند.

مثال: يارانه – درازآويز سنتي (معادل فارسي کراوات) – فرشينه (معادل فارسي موکت) – رايانامه (معادل فارسي ايميل)

3) سرواژه‌سازي يا علايم اختصاري:

در اين روش، نخستين واج‌هاي چند کلمه با هم مي‌آميزند و کلمه‌ي جديد مي‌سازند.

مثال: ساف (سازمان آزادي‌بخش فلسطين)

شيوه هاي ساخت واژه هاي مشتق:

ساختمان واژه‌هاي «مشتق» از يک تکواژ آزاد و چند تکواژ وابسته تشکيل شده است.

«تکواژ آزاد»:‌ به‌تنهايي معني مستقلي دارد و قابل تجزيه نيست؛(شامل بن ماضي و مضارع، حرف‌هاي اضافه و کلماتي که قابل تجزيه نيستند؛ مانند سر، دست و ...)

مثال: گفت، من، از، با، بين، خور

«تکواژ وابسته»: به تنهايي معني مستقلي ندارد:؛ مانند: ه، ي، ستان، گر، گري و ... .

براي تشخيص تکواژ‌ها به معاني آن‌ها دقت کنيد.

به‌عنوان مثال: «دان» در واژه‌ي «دانا»، بن مضارع و تکواژ آزاد اما در واژه ي «گلدان»‌، تکواژ وابسته است.

براي فراگيري طرز ساختمان و نحوه‌ي تجزيه‌ي واژه‌هاي مشتق، مثال‌هاي کتاب را به دقت بخوانيد چرا‌که خواهيد توانست ساختمان کلمات خارج از کتاب را از طريق مقايسه با آن‌ها به‌راحتي بررسي کنيد.

بازگرداني:

توجه داشته باشيد که در بازگرداني ابيات و نوشته‌هاي کهن، فقط جاي کلمات عوض نمي‌شود بلکه  به‌جاي برخي از کلمات دشوار، معادل هاي امروزي قرار مي‌گيرد و برخي از کاربردهاي دستور تاريخي «معادل‌سازي» مي شود.

مثال: نازک‌آراي تن ساق گلي

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

اي دريغا به برم مي‌شکند!

افسوس که تن ساقه‌ي گل نازک‌آرايي که‌ آن را با تمام وجود، پرورده‌ام، در برابر چشمانم مي‌شکند!

معادل‌سازي‌ها:

اي دريغا = افسوس

به جانش کشتم / و به جان دادمش آب = آن را با تمام وجود پرورده‌ام

به برم = در برابر چشمانم

پاینده باشید.

پرورده گویی

سعدی در باب هفتم بوستان در فواید خاموشی شعری را آورده که بسیار پرمحتواست  واز آنجا که موضوع آن اخلاقی است در حوزه ی ادبیات تعلیمی جای دارد که با مقدمه ی کوتاهی به شرح وبیان آن می پردازم.

سکوت یا مهر زدن به زبان و پرهیز از گفتار بیهوده، یک اصل مهم در اخلاق و عرفان است؛ چرا که حیات معنوی چیزی نیست جز دخل و تصرف روح خدا در باطن ما.

حفظ زبان نه فقط یکی از دشوارترین و دقیق ترین ریاضت ها، بلکه از سودمندترین آنها هم هست. سکوت و توجه به الزامات چنین مقامی خود دریچه ای است برای رسیدن به حقایق و معانی. اینکه می بینیم مولانا با وجود سرودن اشعار بسیار و بی شمار تخلص «خموش» یا «خموشی» را برمی گزیند، خالی از حکمت و لطافتی نیست در جهان بینی مولوی ارزش خاموشی از سخن بیشتر است، چرا که گفتار، پوشش وزنگاری است بر آینه دل که نمی گذارد زیبایی یار ازلی در جام جم دل نمایان شود. فردوسی خاموشی و کم سخنی را می ستاید و برای آن منافع بی شمار برمی شمرد. از نظر حکیم خاموشی پیرایه ایست که پوشاننده عیب هاست. وی در این باره می گوید:

زدانش چوجان تورا مایه نیست     به از خامشی هیچ پیرایه نیست

ادامه نوشته

بررسی شعر " در شب سرد زمستانی" نیما

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

و به مانند چراغ من

نه می افروزد چراغی هیچ،

نه فروبسته به یخ ماهی که از بالا می افروزد.

من چراغم را در آمد رفتن همسایه ام افروختم در یک شب تاریک.

وشب سرد زمستان بود،

باد می پیچید با کاج،

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک.

و هنوزم قصه بر یاد است

وین سخن آویزه ی لب:

که می افروزد؟ که می سوزد؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟

در شب سرد زمستانی،

کوره ی خورشید هم، چون کوره ی گرم چراغ من نمی سوزد.

نیما از شب سردی نوشته است که به سردی شب های زمستان است. پس، لازم نیست که این شب را حتماً شبی از شب های زمستان بدانیم؛ هر چند در بند دوم شعر به «شب سرد زمستان» اشاره می کند. در بند نخست، نیما جنبه ی عام آن چه را که در ابتدای بند دوم می گوید عنوان می کند؛ سپس، در انتهای بند دوم و شعر دوباره همان ادعای آغاز شعر را تکرار می کند.

کاربرد واژه های «چون» و «مانند» در تصاویر آغازین شعر تنشی را ایجاد می کند که حرف اصلی نیما از درون آن بیرون می آید. این دو واژه با این که ادات تشبیه اند، ولی تشبیهاتی را با انکار شباهت از یک سو، و تأکید بر ادعایی اغراق گونه، ولی درست، از سوی دیگر نشان می دهند.

نیما نمی گوید که کوره ی خانه ی او مانند کوره ی خورشید است؛ بلکه او ادعا می کند، در حالی که کوره ی خورشید در این شب زمستانی سرد است، کوره ی خانه ی او گرم است.  او برای کوره ی خانه ی خود از صفت «گرم» استفاده می کند، و با این کارتفاوت آشکاری را که بین خورشید و خانه ی خودش وجود دارد نشان می دهد.برای گرم شدن به خورشید امیدی نیست. غیر از گرمی، ما از خورشید توقع داریم که نور هم به ما بدهد، ولی باز نیما ادعا می کند که در شب زمستانی خورشید نمی تواند چراغی مانند چراغ خانه ی او باشد و نوری بدهد. حتی ادعا می کند که «ماه» که به دلیل رنگش در آسمان شب زمستانی مانند گلوله ای یخی است، فاقد آن نوری است که چراغ او می تاباند. ایراد نور ماه این است که گرم نیست.  در ادعایی که در آن انکار توانایی خورشید برای گرمابخشی و روشنایی بخشی در شب سرد زمستانی است، همزمان می توان به اهمیت خورشید و نیاز به آن نیز رسید؛ ولی، چه فایده؟ وقتی مهم است و حضوری و نقشی ندارد؛ پس باید چراغ خانه ی نیما را از آن مهم تر دانست.

نیما از شب سردی نوشته است که به سردی شب های زمستان است. پس، لازم نیست که این شب را حتماً شبی از شب های زمستان بدانیم؛ هر چند در بند دوم شعر به «شب سرد زمستان» اشاره می کند. در بند نخست، نیما جنبه ی عام آن چه را که در ابتدای بند دوم می گوید عنوان می کند؛ سپس، در انتهای بند دوم و شعر دوباره همان ادعای آغاز شعر را تکرار می کند.

نیما از جنبه ی کلی ادعای خود در بند نخست، به مورد خاصی در پشتیبانی از آن ادعا در بند دوم می پردازد. او می گوید که در شبی تاریک وسرد در زمستان برای آمدن و رفتن همسایه اش چراغ خانه اش را روشن کرد. او با جملاتی کوتاه و گویا به توصیف خود، همسایه اش، کومه های دیگر و آنچه که رخ داد می پردازد. با جمله ی «باد می پیچید با کاج،» شاید به نحوی خودش را توصیف می کند. کاج درختِ مقاومی است که تاب سرما و برف و یخبندان را دارد و همچنان سبز و پابرجا می ماند. باد در «کومه های خاموش» نیز می پیچید. باد و پیچش آن عامل خاموشی کومه های دیگر است. دیگران که مانند کاج سبز و مقاوم نبودند کومه های شان را رها کردند و رفتند. تنها کومه ی روشن، کومه ی راوی است. ماجرای «آمد رفتن همسایه»اش را از شعر نمی توان کشف کرد. ولی می توان گفت که چراغ نیما به کسی کمک کرد تا بتواند بیاید و برود. یعنی در حرکت با شد و زندگی کند- البته نه پیش او، نه با او و نه برای او. نیما آن شخص را گمشده ی خود می داند.شاید برای این که فکر می کند او هم در این سرما پی کار خودش رفته است. البته شاید بهتر بگوییم که خودِ نیما گم شده است. برای این که نگران است که کسی او و قصه اش را پیدا نکند و تگرار نکند.

سۆال های نیما نشان می دهد که چرا رفتن آن شخص را با گم شدن یکی می داند.

پاسخ سۆال های «که می افروزد؟» و «که می سوزد؟» مشخص است. راوی که در اینجا او را نیما می نامیم کسی است که می افروزد و می سوزد تا منزل گرم و چراغ روشنی برای دیگران باشد. ولی پاسخ سۆال «چه کسی این قصه را در دل می اندوزد؟» مشخص نیست. البته در دنیای شعر، مشخص است که مخاطب و خواننده ی آن حافظ این قصه و راوی ماجرای آن خواهد بود، ولی منظور نیما چیز دیگری است. نیما می خواهد بداند که این چراغ و قصه اش را در شب های زمستانی دیگر چه کسی بعد از او روشن نگه می دارد.

نیما وقتی که می پرسد: «که می سوزد؟» نشان می دهد که حرف از سوختن چیزی به نام چراغ نیست. انسانی دارد می سوزد تا در شب های سرد و تاریک، گرما و نور به دیگران برسد، و فکر می کند حالا که خورشید دور است و آینه اش ماه سرد، منبع گرما و نوردیگری باید وجود داشته باشد تا در این شب های سرد و آکنده از ناامیدی به آن برسند.

بررسي رابطه میان دین و اخلاق  امام حسين (ع)


"انسان های متخلق به فضائل اخلاقی را می توان بیرون از دایره دیانت نیز سراغ گرفت."

سخن مشهوری از امام حسین(ع) به خاندان ابوسفیان که به طور متواتر نقل شده از این قرار است : «ان لم تکن لکم دین و کنتم لاتخافون المعاد فکونوا احرارا فی دنیاکم»:

«اگر دین ندارید و از روز قیامت و عاقبت نمی هراسید، در دنیای خویش آزاده باشید»

چنانکه می دانیم، ترجمه ای غلط از این روایت میان ما جاریست: «اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید.»؛ اما در متن عربی ، کلمه «لااقل» به کار نرفته است. این آزادگی اولا و بالذات یک مفهوم اخلاقی است و از یک وارستگی اخلاقی و حریتی سخن می گوید که مد نظر ایشان بود. یکی از انگیزه های اخلاقی امام حسین برای قیام که به کار تحلیل امروزین ما می آید، عبارت است از سبکباری و پاکبازی و انفاق از عزیزترین سرمایه ای که فرد دارد؛ جان و آبروی خود. این یکی از درس های مهمی است که می توان از این واقعه اخذ کرد؛ غایت قصوای ایثاراخلاقی که از مهمترین فضایل انسانی است، عبارت است از انفاق جان و آبرو.

یکی از آیات دل انگیز قرآن از این قراراست : «لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون»: به حقیقت نیکی نمی رسید مگر از آن چه دوست دارید انفاق کنید.اگر این سخن را به سمع قبول بشنویم، قطعا تصدیق خواهیم کرد که گذشتن از جان و امنیت و آبرو، سخت ترین و گرانبهاترین سرمایه های انسانی است و می تواند مصداق رسیدن به حقیقت بر و نیکی باشد. چنانکه حافظ می گفت، برای سعادت بردن، باید ارادتی نمود و از چیزی گذشت:

طفیل هستی عشقند آدمی و پری               ارادتی بنما تا سعادتی ببری

آن شاعر عرب هم می گفت:

بقدر کد تکتب المعالی                            من طلب العلی سحر الیالی

کسی که قصد رسیدن به مراتب عالیه را دارد، باید شب زنده داری کند. البته "مما تحبون" افراد با یکدیگر متفاوت است. ممکن است من دلمشغول مال و ثروت باشم، دیگری اسیر شهرت و وسوسه مقام دیگری را فریفته سازد و گذشتن از آن برایش سخت باشد؛ چرا که پیشینه تربیتی و معرفتی و روانی افراد با یکدیگر متفاوت است، اما جان و آبرو در صدر اموری است که انسان به راحتی نمی تواند از آن بگذرد.

در میان تحلیل های عمده ای که از واقعه عاشورا صورت گرفته، به نظر می آید روایت مرحوم صالحی نجف آبادی شواهد تاریخی بیشتری دارد. در این روایت تاریخی بر سخن مهمی که حسین بن علی(ع) خطاب به حر گقت، تأکید شده است: «من بیعت نمی کنم، چرا که دامان های پاکی که مرا تربیت کرده مانع از این می شود که زیر بار بیعت با یزید بروم که مظهر فسق و فجور است.»

زمانی که معاویه خلیفه مسلمین بود؛ تحفظ می کرد و به رعایت ظواهر شریعت همت می گماشت، اما یزید این گونه نبود و ظواهر حداقلی زیستن مسلمانی را رعایت نمی کرد؛ این گونه بود که حسین(ع) برای امر به معروف و نهی از منکر کردن از جانش گذشت. به خاطر داشته باشیم که حرکت امام حسین(ع) مطابق با آن چه در آن زمان به مردم القاء می شد، خروج بر خلیفه بود و حاکمان و متولیان می کوشیدند وی را در اذهان مردم خراب کنند و مخالف اسلام و حکومت معرفی کنند.
مطابق با این تحلیل و استفاده ای که از آن آیه قرآن کردم، می توان بعد فراکلامی قیام حسین بن علی(ع) را فهمید. لازم نیست کسی شیعه باشد تا چنین تلقی و قضاوتی از این واقعه داشته باشد. حتی لازم نیست کسی لزوما مسلمان باشد تا پاکبازی و سبکباری و سبکبالی امام حسین(ع) و یارانش در واقعه عاشورا را ببیند. به همین سبب است که عارف سنی مذهبی چون مولانا جلال الدین وقتی که چندین قرن پس از قیام عاشورا درمی رسد و با این پدیده تاریخی مواجه می شود، غزلی را خطاب به امام حسین(ع) و یارانش می سراید. مولانا به لحاظ کلامی هم مذهب امام حسین نبود، اما مفتون پاکبازی و عمق حرکت اخلاقی حسین و یارانش شده بود و بدون ذره ای تکلف آنان را مدح می گفت.

غزل " کجایید ای شهیدان خدایی" از غزلیات دل انگیز دیوان شمس است و متضمن نکات نغزی است. مولانا در این غزل خطاب به شهدای کربلا از منظر اخلاقی و عرفانی ( نه کلامی) نظر می کند و داوری خویش را پیش چشم دیگران قرار می دهد. اولین وصفی که او خطاب به شهدای کربلا بر زبان می آورد، "سبک روحان عاشق" است:

کجایید ای سبک روحان عاشق                 پرنده تر ز مرغان هوایی 

مطابق با آموزه های دینی، ما غیر از جسم، واجد روح هستیم. سبکباری و سبکبالی وقتی درمی رسد که شخص اصناف کژی ها و پلشتی ها و قید و بندهایی که به دست و پای او بسته شده را رها کند. مرغان هوایی یک وصف رشک برانگیز دارند، اینکه راحت پر می گشایند؛ گویی تعلق خاطری به جهان پیرامون ندارند و بی محابا به هر سو به پرواز در می آیند. در زبان فارسی، ما برای کلمه airport معادل «فرودگاه» را گذاشته ایم اما عرب ها معادل زیباتری را برگزیده اند و آن «مطار» به معنای محل طیران و پرواز است. پرواز همیشه برای انسان دل انگیز است و البته که این پروازها اعم از پروازهای جسمانی و روحانی است. آدمیان به خاطر محدودیت های فیزیولوژیک قادر به پرواز کردن نیستند؛ اما کسی که از اصناف تعلقات خویش می گذرد و ایثار پیشه می کند، به تعبیر مولانا پرنده تر ز مرغان هوایی است؛ چرا که چیزی او را تخته بند زمین نکرده است.

در نظام عرفانی ما یکی از توصیه هایی که معمولا مرشد و پیر به فردی که تحت تعلیم اوست، می کند، گذشتن از تعلقات است؛ این کار البته سخت و ثقیل می نماید. مولانا هنگامی که به سرگذشت شهدای کربلا نگاه می کند، گویی به یاد قصه خود و شمس تبریزی می افتد. از توصیه های شمس به مولانا هم این بود که برای کسب هاضمه فراخ روحی و سبکبار و سبکبال شدن و پای نهادن در وادی بیکران باید از تعلقات خویش بگذرد. شمس بر این باور بود که یکی از تعلقات مولانا، کسوت شیخی و مرادی اوست که شمس آنرا عقبه راه حق می دانست و به مولانا قویا توصیه می کرد که بر آن فائق بیاید و از آن درگذرد. غزلی که ناظر به گفتگوی نمادین شمس و مولانا در «دیوان شمس» است، بر ترک تعلقات انگشت تأکید نهاده است.
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
گفت که تو شمع شدی، قبله این جمع شدی / شمع نیم، جمع نیم، دود پراکنده شدم
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم / در طلب بال و پرش، بی پر و سر کنده شدم
اگر به بال پرندگان هم وزنه هایی چند آویزان شود، نمی توانند بلند شوند و به پرواز در آیند و زمین گیر خواهند شد. در منابع تاریخی آمده است که چند صد طلبه به کلاس مولانا می آمدند و او هم تا سی و هشت سالگی و قبل از مواجهه با شمس، مفتی و مدرس بود. البته طریق سلوک را تحت نظر برهان محقق الدین ترمذی طی کرده بود، اما در کسوت معلم و مدرس، تدریس هم می کرد. یکی از توصیه های شمس به مولانا این بود که دیوان متنبی، شاعر عرب که مورد علاقه مولانا بود را هم نخواند و از آن درگذرد: 

در خلاف آمد عادت بطلب کام که من / کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

باید خلاف آمد عادت عمل کرد؛ در مرتبه بالاتر، سالک باید ملامت دیگران را هم به جان بخرید؛ چرا که به جان خریدن ملامت دیگران از بین برنده حب نفس است. این سخن در نظام عرفانی ما قائلان زیادی داشته؛ چرا که ام الرذائل را حب نفس و خودشیفتگی می دانستند. تشخیص ایشان این بود که برای شکستن خود، باید ملامت دیگران را هم به جان خرید. به نظر می رسد سر شیفتگی مولانا به قیام امام حسین همین قصه ترک تعلقات بود که در قیام و سلوک آن بزرگوار به عیان می دید: 

کجایید ای ز جان و جا رهیده / کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته / بداده وامداران را رهایی


دنیا را زندان انگاشتن و تجربه کردن و در پی رهایی از آن بر آمدن، از مؤلفه های نظام عرفانی مولانا است و البته متناسب و متلائم با سلوک حسین بن علی(ع).

در روایات دینی داریم که :

«الدنیا سجن المومن»: دنیا زندان مومن است.

این جهان زندان و ما زندانیان / حفره کن زندان و خود را وارهان 


کسی که دنیا را زندان می بیند، آن را جدی نمی گیرد و فریفته آن نخواهد شد.

در روایت دیگری آمده که دنیا دارالغرور است. امروزه لغت غرور در زبان فارسی به معنای selfishness و خودشیفتگی است. اما معنای تحت اللفظی آن عبارت است از فریب دادن.

در داستان «پادشاه و کنیزک » در دفتر اول «مثنوی»، هم مولانا، واژه غرور را در معنای فریب بکار می برد و توضیح می دهد که پادشاه، زرگر سمرقندی را غرور داد؛ یعنی فریب داد. دنیا آنچه را که زوال پذیر است، زوال ناپذیر و آنچه را که زوال ناپذیر می باشد، زوال پذیر جلوه می دهد.کسی که نگاه عارفانه به هستی دارد، مفتون و فریفته این ظواهر نمی شود و در زوال این عالم به دیده عنایت می نگرد. مولانا هم از این منظر در حادثه عاشورا نظر می کند:

کجایید ای در زندان شکسته / بداده وامداران را رهایی 


پدیده رهایی وقتی رخ می دهد که شخص از آنچه نامطلوب می انگارد، کنده شود و به سمت امر مطلوب گام بردارد.اگر کسی دنیا را زندان فرض نکند، خارج شدن از آن برایش مطلوب و متضمن رها شدن نیست. مولانا جایی دیگر در «دیوان شمس» می گوید :


      یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان / چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

این تصویر از دنیا نزد عرفای ما قائلان بسیاری داشته است. البته در عرفان مسیحیت هم به این مقوله اشاره شده و هنگام سخن گفتن از دنیا، عرفای مسیحی در مقام تخفیف آن بر آمده اند. برای جلوگیری از سوء فهم سخنانم باید عرض کنم در سنت عرفان اسلامی، در مقام تخفیف دنیا برآمدن و زندان انگاشتن آن بدین معنا نیست که شخص به هیچ وجه زندگی این جهانی را جدی نگیرد و سهم آن و حق بدن را نپردازد؛ بلکه باید سهم بدن را به اندازه پرداخت و نیازهای اولیه را پرآورده کرد تا شخص برای پرواز در فضاهای بیکران آماده شود:


           نازنینی تو ولی در حد خویش      الله الله پا منه زاندازه بیش


مولانا و غزالی هر دو عالم بودند و علم هم در شمار متاع های این دنیایی است؛ ایشان این میزان دنیا را جدی می گرفتند. این نکته از این نظر مهم می نماید، زیرا در عرفان مسیحیت در برخی از موارد به قدری افراط روی می داد که حتی توصیه به رها کردن تن می کردند و حتی ماه ها به حمام نمی رفتند.

ویل دورانت نوشته که برخی از مریدان هنگامی که به زیارت بزرگان تصوف مسیحی می رفتند، به خاطر بوی تعفن نمی توانستند جلو بروند و دور می ایستادندو ابراز ارادت می کردند. این عرفا بر این باور بودند که «الامر اسهل من ذلک»: دنیا را نباید جدی گرفت و بدان زیاد پرداخت، که البته مواجهه ای افراطی است.

کجایید ای در مخزن گشاده / کجایید ای نوای بی نوایی
در آن بحرید کین عالم کف اوست / زمانی بیش دارید آشنایی
کف دریاست صورت های عالم / ز کف بگذر اگر اهل صفایی


کثیری از انسانها مفتون کف دریا می شوند؛ اما آنچه ماندگار و زوال ناپذیر است، خود آب است. این صور پر زرق و برق در دنیا بسان کف دریا هستند؛ مهم این است که شخص کف را کنار بزندو فریفته آن نشود و بتواند در آب نگاه کند؛ مهم این است که فرد بتواند در حین اینکه مناسبات و روابط روزمره خود را تنظیم می کند، کف صفت بودن حوادثی را که با آنها دست به گریبان است به رای العین ببیند و متوجه زوال و عدم مانایی خود در این عالم باشد که البته کاری است به غایت سخت. سر دلباختگی مولانا به قیام امام حسین هم از اینجا نشأت می گرفت که امام و یارانش زوال عالم را به عیان دیده بودند و پاکبازی پیشه کرده بودند.
این سخن حافظ که «جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است/
پیاله گیر که عمر عزیز بیبدل است.»، قصه همیشه تاریخ بوده است. اما انسان های بزرگ با گذشت های عظیمی که کرده اند، جاودانگی و مانایی و نام نیک را برای خویش به ارمغان برده اند؛ در حالیکه عموم آدمیان تخته بندِ زمان و مکانند و درگیر کف های دریا. بعد فرافقهی و فراکلامی قیام امام حسین(ع) عبارتست از پاکبازی و عبور کردن و همنورد افقهای دور شدن و ترک تعلقات و سبکباری:
« عبور باید کرد/ و هم نورد افق های دور باید شد/ و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد/ ...صدای باد می آید، عبور باید کرد. و من مسافرم، ای بادهای همواره!/ مرا به وسعت تشکیل برگ ها ببرید»
(سهراب) علاوه بر درس پاکبازی و پاکباختگی، می توان درس دیگری نیز از قیام امام حسین گرفت. در یک جامعه دینی تصویری که عموم آدمیان از رابطه میان دین و اخلاق دارند، چنین است که اخلاق قویا به دین تکیه زده است. مثلا، اگر به عهد عتیق و عهد جدید نگاه کنید، متضمن دستورهای اخلاقی متعددی است؛ ده فرمان و خطبه عیسی(ع) که بر فراز کوه ایراد شده، متضمن نکات اخلاقی بلندی است. در آیین اسلام و کتاب قرآن نیز آموزه های اخلاقی مهم و بصیرت آموزی ذکر شده است. ترجمه غلطی هم که از آن سخن امام حسین نقل شده، ناظر به چنین تصویری است که کثیری از رابطه میان دین و اخلاق دارند: «اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید»؛ گویی آزادگی مرتبه ای پایین تر و مادون از دیانت است. اما، قصه این گونه نیست؛ چرا که انسان های متخلق به فضائل اخلاقی را می توان بیرون از دایره دیانت نیز سراغ گرفت. روشن است که انسان های متدین و متخلق عدیده ای داریم. اگر اخلاق مستظهر به پشتیبانی دین است و اگر تصویر عموم متدینان از انسان اخلاقی، فرد متدین است؛ ممکن است برخی گمان برند هر کس دیندار است، حتما انسان اخلاقی ای هم خواهد بود؛ در صورتیکه لزوما اینچنین نیست. چرا که انسانهایی یافت می شوند که خود را دیندار بحساب می آورند، اما در عمل مناسبات اخلاقی را پاس نمی دارند. در عین حال، کسانی را می توان سراغ گرفت که هم دیندارند و هم اخلاقی زندگی می کنند.
در این میان، نکته ای که در یک جامعه دینی باید مد نظر مؤمنان و متدینان باشد، این است که وارستگی و زیستن اخلاقی در میان غیردینداران هم دیده می شود.این سخن امام حسین (ع) که اگر دین ندارید و از آخرت نمی ترسید، آزاده باشید، متضمن همین معناست. با مد نظر قرار داشتن چنین تصویری از رابطه میان اخلاق و دیانت، قدر و منزلت اخلاق را بهتر می توان دریافت. آنگاه فهم این موضوع که فردی می تواند دیندار باشد،اما اخلاقی زندگی نکند، آسانتر می نماید. از سوی دیگر نیز می توان این امر را که بیرون از دایره دیانت افرادی یافت می شوند که زیست اخلاقی پیشه کرده اند، تصدیق کرد و پذیرفت. متدینان باید دایره اخلاقی زیستن را فراخ بگیرند تا دریابند که علاوه بر دینداران، انسان های غیردینداری هم یافت می شوند که اخلاقی زندگی می کنند.

نکته دیگر آنکه متدینان باید به مناسبات اخلاقی حساس باشند و بدانند و در نظر داشته باشند که می توان و « باید» رفتار دینداران را در ترازوی اخلاق، توزین و نقد و ارزیابی کرد. انسان دیندار نباید تصور کند که به صرف اجرای اعمال و مناسک دینی، وظیفه اش تمام شده است. نام هگل، فیلسوف آلمانیِ نیمه دوم قرن هجدهم و نیمه اول قرن نوزدهم را شنیده اید. او آیین یهودیت را نقد اخلاقی می کرد و معتقد بود تصویری که از خداوند در آیین یهودیت به دست داده شده، تصویر خدایی عبوس است و انسانی که این آیین را پرستش می کند، زیر قوانین خشک و عبوس این دیانت، له می شود و کرامت انسانی خود را از دست خواهد داد. اکنون در مقام داوری درباره سخن هگل نیستم، بلکه سخن بر سر استقلال اخلاق و توزین معتقدات و رفتار انسانها در ترازوی اخلاق است. کسی که اخلاق را جدی می گیرد و بر صدر می نشاند، حساسیت های اخلاقی در او زنده می شود و می کوشد در باب خود و دیگران این گونه قضاوت کند که به صرف محقق شدنِ برخی مناسک دینی کار را تمام شده فرض نکند. باید این توان را کسب کرد که آموزه های اعتقادی خویش را هم در ترازوی اخلاق توزین کرد. البته این سخن جای بسط و بحثی بیش از این دارد و می توان صورت بندی های فلسفی تری هم از آن به دست داد که مجال دیگری می طلبد.

  بدانيد که آزادگی به همان میزان مهم است که دیانت. دیندارانی که با خوارداشت آموزه های اخلاقی در نهایت از خود بیگانه می شوند، به بیراهه می روند؛ حال آنکه تصور می کنند با انجام مناسک دینی وظیفه خود را انجام داده اند؛ در حالیکه شریعتِ بریده از اخلاق راه به جایی نمی برد: 

خواجه پندارد که طاعت می کند/ بی خبر از معصیت جان می کند

معنای عمیق این سخن پیامبر گرامی اسلام که « انی بعثت لاتمم مکارم الاخلاق»، همین است؛ لب و گوهر دینداری عبارتست از زیستن اخلاقی و پاسداشتِ اصول اخلاقی. دینداری بی عنایت به اخلاق؛ پوسته ای است خالی از مغز که نه شوقی در دلی می افکند و نه نتایج نیکوی معنوی به بار می آورد.

"سروش دباغ"